تبليغاتX
زمینی که می خواد آسمونی باشه!!!!

یا من فی حکمته لطیف!

 

خدایا ! آگر هر که را تو از انسانی می ستانی ، خود جایش نمی نشستی ، چه سخت بود این بریدنها و از دست دادنها و اکنون چه حلاوت غریبی دارد، این رفتن ها و جایگزین شدنها !! ۱

 

سلام!

اول بگم که من " زائر دلتنگ  " نیستم !!

دوستشم! 

امروز وقتی که بر حسب عادت بعد از وب خودم ، اومدم اینجا ، یه حس بد داشتم !

 

سکوت اینجا یهویی اذیتم کرد!

و از اونجایی که این آخر سالی ، فضای واقعیمون هم پر از سکوت شده ، گفتم اینجا رو آپ کنم و از این سوت و کوری درش بیارم ، شاید فرجی شد!

 

این روزا همه توی سکوت بهت انگیز نشستیم تا 86 با تمام خاطراتش ، کوله بارش رو برداره و بره !

انگار یه جورایی ازش دل خوشی نداریمو داریم بیرونش می کنیم !

همین دیشب بود که داشتم به صاحب اینجا می گفتم : کاش این هفت هشت روزه هم زود بره !

و اون گفت : کاش کلا هشتادو شش به جز سفر مکه امون نابود می شد.

و ناخودآگاه این بیت به ذهنم رسید :

 

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

 

اما دیدم  زیادی ناشکریه !

خیلی اتفاقاتی که ما ازشون خسته و دلزده ایم یا پشیمون و نادم ، اغلب تجربه ای هستند که ازشون استفاده نمی کنیم و چون دائم مشغول سرزنش و غر زدن هستیم از باب این اتفاقها ، یاد نمی گیریم که دفعه ی بعد که جریانهای مشابه این رخ داد چی کار کنیم ، یادمون میره این دفعه تجربه است اما اگر یک بار دیگه تکرار بشه ، حماقته !

 

شمارش معکوسمون واسه سفر مشهد شروع شده ، یعنی یک ماهی هست که شروع شده ،

نمی دونم اگر امام رضا (ع) رو نداشتیم ، چه می کردیم ! ۲

 

آقا جان ، یه گوشه ی دنج حرمت رو به همه دنیا نمی دم !

ممنون که این روزا این قدر می شکنیم ، تا شاید یه ذره ، فقط یه ذره ، دلم خونه ی عشقت بشه !

 

 

قربون کبوترهای حرمت

 

--------

۱ ) این قدر حلوا، حلوا می گیم تا دهنمون شیرین بشه !

۲) در حریم آقا ، دعاگو هستیم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:2  توسط زائر دلتنگ  | 

 

هرگز کسي اين گونه فجيع به کشتن خود برنخواست که من به زندگي نشسته ام....

 ...اومدم از تمام دوستای خوبم خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم. شاید دوباره یه روزی شروع کنم. الان انگیزه ای برای ادامه دادن ندارم!!!!

فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:1  توسط زائر دلتنگ  | 

يه عطش مونده به دريا
يه قدم، مونده به رويا
يه نفس، مونده به آغاز
يه غزل، مونده به پرواز
يه ترانه مونده تا يار
يه طنين، مونده به آوار
يه ستاره مونده تا روز
يه سفر، مونده به ديروز...

بگو تا لحظه ي ديدار
چندتا لب ريختگي مونده
چندتا بغضِ تلخ نشکن
چندتا آوازِ نخونده ...

با تو تا تو مي رسم من
بي حساب سردِ پيرهن
ميگذرم از اين گذرگاه
واسه پيدا کردنِ ماه

واسه کشفِ آخرين زخم
تا پُل معلّق اخم
سر ميرم تا لبِ بارون
تا شبِ گريه ي مجنون.....

خیلی هم دلتان بخواهد. خیلی هم مگر چش است؟ بهتر از این است که اینجا را خاک بردارد.  عنکبوت از بالا ویژ بخورد تا پایین.
در ضمن خیلی هم سخت است . اینکه یکی هی  بگوید شیطنک کن و تو آنقدر مرض نباشی که به حرفش گوش بدهی.
این وقت شبی ، همین !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:27  توسط زائر دلتنگ  | 


ما

در عصر احتمال به سر مي بريم

در عصر شك و شايد

در عصر پيش بيني وضع هوا

از هر طرف كه باد بيايد


در عصر قاطعيت ترديد

عصر جديد

عصري كه هيچ اصلي

جزء اصل احتمال، يقيني نيست


اما من

بي نام تو

حتي

  يك لحظه احتمال ندارم


 

 چشمان تو

عين اليقين من

 


قطعيت نگاه تو

 دين من است


من از تو ناگزيرم

من

بي نام ناگزير تو مي ميرم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:23  توسط زائر دلتنگ  | 

 

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیممو گرفتم...

 

بازم دارم می رم، بازم گنبد خضرا رو  می بینم، بازم آرامش مسجد الحرام رو تجربه می کنم، بازم عطر روضه النبی رو استشمام می کنم، بازم ...

 

نمی دونم چرا باز خواست که برم من که تو این یک سال هیچی از محبتاشو جبران نکردم، من که خرابش کردم، من که از دستش دادم، من که...

 

پس چرا؟؟ چرا بازم...؟؟؟

 

هم شادم و هم غمگین.

 

خدایا مسجد شجره... بازم یکی داره منو می بره همون کسی که لحظه لحظه زندگیم سیراب از محبت خودش کرده.

 

از حالا غصه برگشت داره دیونم می کنه ...

 

یادم می یاد یه روز داشتم طواف می کردم ، داشتم دعا می کردم دیدم دارم می گم " اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام " به خودم اومدم داشتم طواف می کردم و طواف می خواستم. حالا معنی اون دعا رو می فهمم....

 

امروز عرفه است خیلی دعام کنید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 8:13  توسط زائر دلتنگ  | 

 

فكر كن از اين ديوارها خسته شده باشي، از اين كه مدام سرت مي خورد به اين محدوده هاي تنگ خودت.

فكر كن دلت هواي آزادي كرده باشد، نه آن آزادي كه فقط مجسمه اي است و به درد سخنراني و شعار بيانيه مي خورد يك جور آزادي بي حد و حصر.

فكر كن دلت از رنگ ها گرفته باشد، از رياها، چهره هاي پشت رنگ ها، دلت بي رنگي بخواهد، فضاي شفاف يا بي رنگ.

فكر كن يك حال غير منطقي بهت دست داده باشد كه هر استدلالي حوصله ات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچه هاپات رو بزني زمين و داد بزني كه من اين را مي خواهم و منظورت از اين خدايي باشد كه همين نزديكي است يك دفعه ميانه ات با خداي دورِ استدلاليون بهم خورده باشد يك جور حوصله ات از اين حرفها سر رفته باشد. دلت بخواهد لمسش كني.

دلت هواي خدايي را كرده باشدكه مي شود سر گذاست روي شانه اش و غربت سال هاي هبوط را گريست. خدايي كه بغل باز مي كند تا در آغوشت بگيرد حتي صدايت مي كند " و سارعوا الي مغفره من ربكم..."

خدايي كه مي شود دورش چرخيد و بهش گفت " الهي دورت بگردم" بابا زور كه نيست!! من الان يه جوري ام دلم نمي خواهد خدايم پشت سلسله علت ها و معلول ها ته يك رشته دور و دراز ايستاده باشد مي خواهم همين كنارم باشد.....

 دلم هواي يك خانه ساده مكعبي رو كرده. سر گذاشت روي شانه هاي سنگي آن خانه و گريست و حس كرد كه صاحب خانه نزديك است. مي شود پرده خانه را گرفت، جوري كه انگار دامنش را گرفته اي.

حتي حسرتش هم شيرين است.

 

امشب اول ذي الحجه است دعا يادتون نره كه خيلي دلتنگم.

 اين روز ها هواي چشم من باراني است و طوفان دلم غوغايي....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:10  توسط زائر دلتنگ  | 


شده این قدر دلت بگیره که نفس کشیدن هم واست سخت بشه؟

شده این قدر از دست خودت خسته بشی که دلت بخواد تمام سال های عمرت رو فریاد بکشی؟

شده دلت یه گوشه دنج بخواد و یه دامن واسه اشک ریختن؟

شده دلت با دیدن پلاک مشهد یه ماشین بگیره و آسمون چشمات رو بارونی کنه؟

اون وقتایی که دلت می خواد تنهایی هات رو ببری و به یه ضریح ببندی!

اون وقتایی که دستات پرپر میزه واسه گره شدن توی پنجره فولاد!

اون وقتایی که چشمات روی دیدن گنبد طلایی رو نداره!

اون وقتایی که روی لبت ذکر رضا، رضا می شینه!

شده دلت بخواد فریاد بکشی:آقای مهربون!

دلم خلوت اتوبوس و غربت کویر و می خواد ! دلم صفای دارالولایه و نوای نقاره خونه رو می خواد!

دلم واسه اشکا، نماز شبا تنگ شده! آقا دلم می خواد ساعت ها بشینم و زائرای سبزت رو تماشا کنم، دلم واسه اون دستای سبزت که گره آرزوهام رو باز می کنه له له می زنه!

دلم واسه نوای عاشقانه یا مقلب القلوب سال تحویل، رو به روی گنبد، زیر بارون رحمتی که از چشمام می باره تنگ شده!

دلم واسه زمزمه مهر امین ا.. ثانیه ها رو می شماره!

امام رضای ناز، دارم میام...!! باورم نمیشه منم زائر چشمای مهربون و دستای گرمت شدم، دلم رو از همه دنیا بازیها بریدم، می خوام ببندمش به بال کبوترات تا همیشه آسمونی باشه و زمینی نشه!

چقدر این لحظه ها بوی وصال می دهند!

اما یه ترسی گوشه دلم لونه کرده! ترس از تموم شدن، که برگردم و دستام خالی باشه، دلم شور می زنه!!

 

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:51  توسط زائر دلتنگ  | 

مدت زیادی بود که به فکر شروع مطالعه منسجم بودم . تا این که فرصتی پیش اومد و با

دوستم به یک نمایشگاه کتاب رفتیم . یکی از کتابهایی که خریدم ، کتاب " می شکنم در شکن زلف یار" 

بود ، نوشته زیر از این کتاب انتخاب شده !!

در ضمن معرفی این تاپیک توسط یکی از دوستان هم ، تاثیری خوبی در عملی کردن این تصمیم داشت . به اینجا

هم سر بزنید .

در عرض دو روز ، سه تا کتاب خوب خوندم .

 

 

کاروان لندن

این یکی کت و شلوار مشکی پوشیده ، شال عزا به گردن انداخته ، دیگ هم می زند ....آن یکی لباس مجلسی پوشیده ، روسری سیاهی به سر افکنده ، برنج آبکش می کند ...

اینجا رسم است که مردم با لباس پلو خوری ، پای دیگ و اجاق حاضر شوند؟

مهمان بود ، اما نتوانست تعجب خویش را از دیدن این صحنه پنهان کند، تازه از ایران رسیده بود و رسم

و رسوم اینجا ، انگلستان ، که روزی بریتانیای کبیرش می گفتند را نمی دانست .

هنگامی بر تعجبش افزوده شد که فهمید این دو ، زن و شوهرند!

هر دو پزشک ، مرد متخصص قلب و عروق ، زن فوق تخصص زنان و زایمان !

....و این گونه خالص و بی ریا در مجلس حسینی عرق می ریزند و کار می کنند .

او خیال می کرد امام حسین (ع) و تاسوعا و عاشورا و دیگ و اسپند و علم و کتل ، مخصوص ایرانیان

است، اما حالا می دید ، نه !!

چند روزی که گذشت ، چیزهای تازه تری فهمید .

حکایتی داشتند این زن و مرد . فهمید هر دو اصالتا اهل لندن هستند ، هر دو مسیحی بوده اند ، مرد

زودتر از زن اسلام را پذیرفته ، و او همسر خویش را مسلمان کرده است .

خب ... آمده اند به جمع ما ، خوش آمدند ! این همه ارادت و شور و ایمان از کجاست ؟!!

روزی مجالی یافت ، روزی که قدری کارها سبک تر شده بود ، خانم دکتر گوشه ای نشسته بود به فکر،

موقعیت را مناسب یافت ، رفت و رمز این عشق را پرسید .

تازه مسلمان مملکت کفر و این همه شور و اشتیاق ؟

باور کنم که همه چیز عادی است ؟

ـ نه، باور نکن ؟ وضعیت من کاملا ( اسپیشال ) است. من وقتی مسلمان شدم ، همه چیز این دین را

پذیرفتم ، بخصوص این که به شوهرم خیلی اطمینان داشتم و می دانستم بی جهت به دین دیگری روی نمی آورد .

اما هر چه کردم ، نتوانستم دلم را مجاب کنم که بپذیرد ، واپسین منجی این دین ، صدها سال عمر کند

و سرانجام در هیئت جوانی زیبا که هیچ اثری از کهولت و پیری ندارد ظهور کند ...

بلاخره ما پزشک هستیم و دستمان در کار است . نه؟

ـ گفت : چرا!

ـ دل را هم که نمی شود به پذیرش چیزی وادار کرد .نه؟

ـ درست است .

تا ایام حج رسید و ما هم رهسپار شدیم . شاید شما حج را به اندازه ما قدر ندانید . فکر کن تازه مسلمانی بخواهد با شکوه ترین مظاهر این دین را به تماشا بنشیند .

چقدر زیباست !!

وقتی اولین بار خانه کعبه را دیدم ،چنان زیر و رو شدم که در سراسر عمرم سابقه نداشت ، تمام

وجودم می لرزید ، اختیار اشکم دست خودم نبود . می گریستم و می گریستم ....!!

اشک هایش را پاک می کند ؛ تا روز عرفه شد و رفتیم صحرای عرفات .

گویا قیامت برپا شده و مردم در صحرای محشر پراکنده شده بودند .

رفتم آبی به سرو صورت خود بزنم و نفسی تازه کنم که کاروانم را گم کردم . هرم گرما چون تازیانه ای

بر بدنم فرود می آمد و تاب آن همه گرما را نداشتم .

هر چه بیشتر جستجو می کردم ، کمتر می یافتم . با جمعیت از این سو به آن سو می رفتم .

همچون قطره ای که در بیابانی برهوت دریا را می جوید .

کسی زبانم را نمی فهمید . از دور چادرهایی می دیدم شبیه به چادرهای کاروان لندن!

با سرعت پیش می رفتم ، نزدیک که می شدم می دیدم نه ، اشتباه کرده ام  .

ساعتها به این در و آن در می زدم . گرسنگی و تشنگی رنجم می داد . چنین وضعیتی اراده و اختیار را

هم از من سلب کرده بود ، واقعا نمی دانستم چه کنم .

نمی دانم این کار اشک بود یا آن فریاد عمیق ژرفای دل ...!

که دیدم جوانی خوش سیما ، به سویم می آید ، اشتباه نمی کردم ، او جمعیت را کنار می زد و به

سوی من می آمد .

چهره اش چنان جذاب و دلبرا بود که تمام غمم را فراموش کردم .

وقتی به من رسید با جملاتی شمرده و لهجه فصیح انگلیسی شروع کرد با من سخن گفتن .

از آنچه بر من گذشته بود با او گفتم .

گفت : بیا ، من قافله ات را به تو نشان میدهم .

قدری که پیش رفتیم ، تابلوی کاروان لندن ، مرا در جای خود میخکوب کرد .

خدایا چه می بینم ، چشمهایم را مالیدم ...

اشتباه نمی کردم این کاروان من بود. با تمام وجود از او قدردانی کردم .

وقت خداحافظی رسید . او مکثی کرد و گفت : سلام شوهرت را برسان ، بی اختیار گفتم:بگویم چه کسی سلام رساند.

گفت : آن واپسین منجی که تو در راز و رمز عمر بلند او مانده ای !!

من همانم که تو سرگشته کوی اویی !!

پلکی به هم نزده بودم که او رفت و من هرچه جستجو کردم دیگر نیافتمش

از آن سال ایام عاشورا ، روز عرفه ، نیمه شعبان و یا هر روز و ساعت دیگری که رنگ و بوی او را بدهد

من و همسرم پروانه وار گرد این شمع چراغ می گردیم .

آیا او با دیگر می آید ؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:48  توسط زائر دلتنگ  | 


توان گفتن آن راز جاوداني نيست!

تصوري هم از آن باغ ارغواني نيست!

 

پر از هراس و اميدم كه هيچ حادثه اي

شبيه آمدن عشق ناگهاني نيست

 

زدست عشق به چزء خير بر نمي آيد

و گرنه پاسخ دشنام، مهرباني نيست!

 

درخت ها به من آموختند، فاصله اي

ميان عشق زميني و آسماني نيست

 

به روي آينه پر غبار من بنويس:

بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست



+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:5  توسط زائر دلتنگ  | 

عيد سعيد فطر رو تبريك ميگم

ديدين هر كسي بين شهدا يكي رو بيشتر از همه دوست داره و نسبت بهش احساس نزديكي ميكنه. وقتايي كه دلش مي گيره باهاش درد دل ميكنه و.....

من اين احساس و نسبت به شهيد چمران دارم به حد پرستش دوسش دارم و خيلي وقتا دلم براش تنگ ميشه. امروز از اون روزا بود. رفتم سراغ كتاب خدا بود و ديگر هيچ نبود، اين چند خط پشت كتاب

نوشته شده بود كه قسمتي از وصيت نامه شهيد چمران به امام موسي صدر...

 عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. و زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيز

نخواستم ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي راند. دنياي ديگري را حس مي كنم. در عالم وجود محو مي شوم. احساس لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم.

لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند....

 اينها همه و همه از تجليلت عشق است...

به خاطر عشق است كه فداكاري ميكنم.

به خاطر عشق است كه به دنيا به بي اعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم.

به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم.

به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم و او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم....

 

و من به خاطر عشق است كه ....



+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:45  توسط زائر دلتنگ  | 

نمی دونم دعا کنم برید یا نه ؟

رفتنش یه دنیاییه و نرفتنش ... !!

خدایا با دلامون چه کردی؟!! طاقت فکر کردن به اون لحظات رو ندارم !!

این روزا بد رقم حالمون گرفته است . یه چی بگید ...... !!!

اگه خدا قبول کنه به جاتون محرم شدم !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:15  توسط زائر دلتنگ  | 

بالاخره ۴۰ روز گذشت....

فرداشب ساعت ۹ راهی هستم. خیلی دعام کنید که اونجا استفاده کنم و دست پر برگردم.

به یاد همتون هستم به نیابتتون هم نماز می خونم هم انشاا.. طواف.

حلالم کنید. خیلی خیلی دلتنگم

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:15  توسط زائر دلتنگ  | 

اینم قسمت آخر دست نوشته ....

روز اول تموم شد و شمارش معکوس شروع شد .

تو این یک هفته ثانیه ای نشد خارج از مسجد الحرام آرامش داشته باشم . خواب های عجیب و غریب می دیدم . اصلا ً خوابم نمی برد . استرس و اضطراب جون به لبم کرده بود .

یه شب بچه ها خواب بودن و من بیدار . واکمن رو روشن کردم و لب پنجره ایستادم

گلدسته های مسجد الحرام چه قدر نزدیک بود . دلتنگ بودم خیلی زیاد . کاش زودتر نیمه شب بشه و برم حرم خدا . نوار گلچین مداحی 2 بود و آقای انجوی برای کربلا می خوند ، چشامو می بندم و یه رویائی می بینم ، یه کربلائی می بینم . می ترسیدم هق هق کنم و بچه ها بیدار بشن

یاد گرفت بودم آروم گریه کنم ، لذت می بردم .

یه روز بعد از محرم شدن اول دوباره رفتیم محرم شدیم . اون روزه موزه هم رفتیم و در مسجد جعرانه محرم شدیم . بچه ها همون شب رفتن برای اعمال ، اما ما سه تا تصمیم گرفتیم نیمه شب بریم . رفتیم هتل و نیمه شب رفتیم حرم ، چه قدر با هم راحت بودیم .

هر شب سه تایی کنار هم 11 رکعت نماز چه صفایی می داد . چه آسون با هم حرف می زدیم و حس و حالمون رو می گفتیم . با هم طواف کردیم . صفا و مروه رو طی کردیم . اگه یکیمون می خواست بایسته و آب بخوره دو نفر دیگه منتظر می شدیم تا با هم حرکت کنیم .

بعد از صفا و مروه داشتیم از خستگی تلف می شدیم . رفتیم یه گوشه پهن شدیم رو زمین .

طواف نساء تموم شد . برای بچه ها چند تا تسبیح مخصوص خریده بودم . تو تمام اعمال تسبیح ها با هام بودن ، آخرش رفتیم براشون به پرده کعبه و رکن یمانی تبرک دادم .

 

یه روز زیارت دوره  داشتیم . غار حراء ، مشعر ، منا و عرفات .

وصفای هیچ کدوم مثل عرفات نبود . روی یه تپه بلند تخته سنگ بزرگی بود که اسمش جبل الرحمه بود و محل دعای عرفات خوندن امام حسین (ع) .

بچه های کاروان دوبار دیگه هم محرم شدن اما من  ظرفیت نداشتم.

هر روز می شمردیم که چند بار دیگه می تونیم حرم بریم و هر روز این تعداد کمتر می شد .

بعد از نماز صبح ها طواف مستحبی کردیم و با حرص و طمع به پرده کعبه می چسبیدیم .

 

بعضی موقع ها خیلی خودمونی می شدیم و با خدا شوخی می کردیم . روزی که ملک فهد مرده بود چه قدر براش عزاداری کردیم و خندیدیم .

شبی که جسدش رو آوردن تا براش نماز بخونن مسجد الحرام خیلی شلوغ بود . نماز مغرب و عشام رو خوندم و رفتم طبقه بالا . همه صف ها شلوغ و مرتب بود .

نماز عشا شروع شد ، به خودم جرأت دادم و رفتم صف اول ایستادم ، نمی خواستم نماز بخونم ، می خواستم تماشا کنم . با جسارت زیاد رفتم از صف اول هم جلوتر ایستادم از اون بالا به همه مسجد اشراف داشتم و چه قیام و رکوع و سجودی

خدایا چه قدر بنده های ... اصلاً بنده نیستیم . خدایا داره تموم می شه اما من هنوز باورم نمی شه . روز آخر بازم رفتم طبقه بالا چهره بچه ها از بس گریه کرده کرده بودن دیدنی بود.

آخرین طواف ، طواف وداع . در آغوش گرفتن کعبه ، نماز خوندن زیر ناودون طلا، نماز خوندن چسبیده به کعبه طوری که وقتی رکوع می رفتم سرم با پرده مماس می شد ، عقب عقب بیرون اومدیم ، سجده رفتیم ، دوباره عقب عقب و لحظه ی خروج از مسجد الحرام سجده رفتیم و گریه کردیم . تو سکوت برگشتیم هتل . ساکهامون رو پیچیده بودیم . حقیقت نداشت ، نمی خواستم زنده بمونم .

لج رفته بودم ، می گفتم زود حرکت کنیم ، حالا که قرار بریم ، زود باشین ، دیگه نمی خوام اینجا باشم . از راهرو صدای  معاون کاروان آقای ناصری می یومد . همه بچه ها جمع شده بودن زیارت مسجد کوفه می خوندن .  صورتمون رو از هم مخفی می کردیم که دیگه طاقت نیاوردم و پشت در نشستم و بغضم ترکید . اون دو تا هم ... برای آخرین بار از پنجره گلدسته ها رو نگاه کردم ، اتاقمون رو سیر تماشا کردم و رفتیم طبقه پایین ، همه تو لابی هتل منتظر حرکت بودن ، آقای شریفانی زیارت وداع خوند دل همه رو آتیش زد ، قرآن رو سرمون گرفتن و با گریه بیرون اومدیم . واقعاً داشتم بر می گشتم . سوار اتوبوس شدیم . بچه ها می گفتن گلدسته ها مشخصه ، اما دیگه نمی خواستم ببینم . خداکنه تو راه بمیرم . رسیدیم جدّه ، سالن انتظار و سوار هواپیما شدیم . هوا هنوز روشن بود ، زودتر از موعد مقرر حرکت کردیم . هواپیما برای بچه ها مثل اتوبوس بود . راحت راه می رفتن و به هم سر می زدن موقع نماز بود . نشسته نماز خوندم . دیدم آقای یقطین خلاف جهت من ایستادن و نماز خوندن ، منم بلند شدم و کف هواپیما نماز خوندم . کم کم داشتیم می رسیدیم  آرزو کردیم کاش هیچ کس فرودگاه نباشه ، کاش خودمون تاکسی بگیریم و بریم خونه . با هم قرار گذاشتیم اصلاً گریه نکنیم ، قرار گذاشتیم ، قول دادیم همیشه حواسمون به همدیگه باشه و به همدیگه تذکر بدیم . رسیدیم هواپیما نشست ، آخرین گریه هامون رو کردیم و سوار اتوبوس شدیم .

باید پاسبورتهامون چک می شد . رفتیم وضو گرفتیم تا نماز بخونیم اما جهت قبله رو نمی دونستیم ، دردناک بود . صبح چسبیده به کعبه نماز خونده بودم و حالا نمی دو نستم به کدوم طرف نماز بخونم با هر سختی بود نماز خوندیم . پاسپورتها چک شد  . ساکمون رو تحویل گرفتیم .

خانواده ها پشت شیشه منتظر بودن ، نه خدایا نه . تحمل دیدن هیچ کس رو نداشتم سه تائی ساکهامون روی چرخ گذاشتیم و بیرون اومدیم ، مبهوت بودم ، منگ بودم ناباورانه به دور و برم نگاه می کردم . که یهو یکی منو بغل گرفت . نمی فهمیدم چمه ، یکی یکی همه اومدن.می خندیدن و خوشحالی می کردن ، منم می خندیدم .

یکی از بچه ها داشت  می رفت ... نه  نرو ...!!! بهش گفتم از غربت مدینه نترس نمی دونم چرا این حرفا به زبونم جاری شد . گفتم صبحها بعد از نماز برو بچسب به پرده خونه خدا جونم داشت بالا می یومد    خدایا نه ...

آوردنم خونه . همه غریبه بودن . دلم می خواست تنها باشم ، تنها باشم و فکر کنم .

تنها باشم و زار بزنم . کم کم رفتن ، ...... زنگ زد ، داشت گریه می کرد . گفت : بچه ها اومدن اینجا ،نمی تونم.

گفتم : می یام . تاکسی تلفنی گرفتم و رفتم . تا رسیدم اومد پایین محکم بغلش کردم و قرارمون شکست و گریه کردیم . خدایا با ما چیکار کردی ؟ بین بچه ها احساس غربت می کردم . یه کم از ماجرای مدینه و مکه براشون گفتم و خندیدیم  من نبودم ، حس می کردم یه آدم کوکی داره حرف می زنه ، راه می ره ...

رفتیم پشت بوم . دلم می خواست داد بزنم . گفتم :  دیگه تموم شد . فرداش رفتم خونه . دلم می خواست یه گوشه بشینم و حرف نزنم . دیگه با کسی تعارف نداشتم . تو نماز بلند بلند گریه کردم و بقیه برام دل سوزوندن .

می یومدن دیدنم و می خواستن براشون تعریف کنم . اما حرفی برای گفتن نداشتم

فقط گریه می کردم و ... سکوت

حال کسی رو داشتم که عزیز ترین فرد زندگیشو از دست داده ، یه دفعه یه دردی همه وجودمو می گرفت . قلبم می سوخت و اشکام بی صدا می ریخت .

کم کم صدای بقیه دراومد که چرا این جوری می کنی ؟ کربلا که رفتی این جوری نشدی؟

حالم خیلی بد بود آروم آروم یاد گرفتم عادی باشم و بریزم تو خودم

یاد گرفتم بغضم رو بخورم . یاد گرفتم اشکام رو پایین نیومده خشک کنم و خیلی چیزای دیگه ...

دلم تنگ بود و هست . هر کدوم از بچه های سفر رو ببینم ، قلبم پر طپش می شه و چشام پر از اشک .

هر بوی آشنا ، صدای آشنا ، لباس آشنا منو می بره مدینه و مکه حتی صدای آسانسور . دلم برای آسانسور ها پله برقی ها هم تنگه

اون قدر دلم تنگه که واژه دلتنگی در مقابلش بی معنا شده .

نمی دونم چرا این چیزا رو ، رو کاغذ آوردم . اما فقط خدا می دونه چه قدر نوشتنش سخت بود

خدا می دونه چه قدر قلبم سوخت و نوشتم

سوزش قلب چیز عجیبیه ، درد قلب با سوزش فرق داره

و خدا دل منو سوزوند ، سوختنی که لحظه ای آروم نمی گیره

خدا دل همه رو می سوزونه ، دل همه رو ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:17  توسط زائر دلتنگ  | 

و اما قسمت سوم ....

شروعی که می رفت پایانی نداشته باشه .

از رکن یمانی شروع کردیم و وارد طواف کنندگان شدیم .

روبروی حجر الاسود نیت ، همه با هم دستها بالا برده شد و الله اکبر .

دعای دور اول . به مقام ابراهیم رسیدم و حجر اسماعیل رو دور زدم ، خدایا واقعاً داشتم طواف می کردم ، اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن .

من نمی رفتم ، یکی منو با خود می برد .  یادم افتاد به 7 یا 8 سال پیش ...یه تحول،زیر و رو شدن وحالا.....

من اینجا چیکار می کنم ؟ چه طور به اینجا رسیدم ؟ موقع محاسبه بود . به سرعت برق زندگیم جلو چشمام رژه رفت و سریع الحساب یعنی این .

ذکر می گفتم و طواف می کردم ، آسمون رنگ سرمه ای شده بود . سبک و آروم بودم .

اما قلبم به شدت می کوبید . گاهی آزاد راه می رفتم و گاهی بین جمعیت فشرده می شدم . با جمعیت بودم و بدون جمعیت.

هر دور روبروی حجر الاسود دستها بلند می شد و طنین الله اکبر دلارو می لرزند.

شاد بودم . شاد شاد و فقط خدا می دونه این هفت دور به من چی گذشت.

طواف  تموم شد و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم با قرائت نیکو.

هم اتاقیم رو دیدم هر دوتامون از خوشحالی گریه می کردیم. رفتیم سمت آب زمزم. آب خوردیم تا زنده بشیم، تا وجعلنا من الماء کل شیء حیّ بشیم. آب به صورتمون زدیم به سرو شونه و کمرمون زدیم و حرکت به سمت صفا و مروه ...

همه چیز عجیب بود توان جسمی من ده برابر شده بود .

بالای کوه صفا با نگاه به کعبه الله اکبر گفتیم و راه افتادیم . پا جا پای هاجر گذاشتیم تا اسماعیل را سیراب کنیم ، تا زمزم بجوشانیم. ولی خدایا آیا امیدی به من هست؟ دیگه جائی برای جوشیدن زمزم باقی گذاشته ام؟ چی رو می خواستی به من بفهمونی؟ آخه من تو صفا و مروه چیکار می کنم؟ چه تکبیرهای با عظمتی !!!! شروع کردم یاسین خوندن پام بدجور گرفته بود و باز نمی شد. نمی تونستم راه برم به مروه رسیدیم. بالا رفتیم و پایین اومدیم و دور دوم. مردها به یه قسمتی که میرسیدن یه دفعه می دویدن و هروله می کردن. کم کم پام باز شد و می تونستم راحت راه برم. هوا کاملاً روشن شده بود. نفهمیدم چه طور این هفت دور تموم شد. دور آخر به مروه رسیدیم و تقصیر کردیم. خدایا این فقط یه تمرین بود. من همون بنده مقصرم. ناخن و یه کم از موهام رو چیدم و از احرام خارج شدم. پر از هیجان بودم و بغض. از صفا و مروه خارج شدیم. قرار شد تجدید وضو کنیم و بریم برای طواف نساء. مسجد الحرام فوق العاده خلوت بود. آفتاب بالا اومده بود و نور کاشی ها چشمامو می زد.

و دوباره رکن یمانی، حجر الاسود، الله اکبر و طواف نساء شروع شد. فوق العاده سرحال و شارژ بودم. اطراف کعبه خیلی خلوت بود، طوریی که راحت کنار دیوار کعبه طواف می کردم صبح با صفایی بود. با صفا ترین صبح زندگیم.

هفت دور تموم شد و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم و ... اعمال تموم شد.

همه بچه ها روی پله ها روبروی کعبه نشستیم.  یکی یکی بچه ها رو صدا زدیم و دعاشون کردیم.

دور کعبه فوق العاده خلوت بود .  رفتیم داخل حجر اسماعیل و زیر ناودان طلا نماز شکر خوندیم . چند قدمی من مردم به کعبه چسبیده بودن . جرأت نمی کردم نزدیک بشم ، اما دلو به دریا زدم و رفتم جلو ، هیچ کس نبود . اون لحظه رسید ، دستم رو دراز کردم و به پرده کشیدم ، نزدیک تر شدم و خودمو چسبوندم به کعبه . احساس محبت تو وجودم غوغا می کرد . انگار که خدا رو بغل کرده بودم . زانو زدم و پایین کعبه رو بوسیدم و دستم رو زیر پرده بردم و سنگ ها رو لمس کردم .

حرص و ولع تو دلم موج می زد ، جلوتر رفتم و شکافی که حضرت علی (ع) از کعبه خارج شدن رو لمس کردم و بوسیدم . سیر نمی شدم . دستم بوی عطر پرده کعبه رو گرفته بود،مست شده بودم.

از کنار کعبه دور شدم و ایستادم . همه اذن رفتن به هتل کرده بودن ما هم راه افتادیم تا استراحت کنیم و دوباره برگردیم .

وقتی رسیدیم هتل بی هوش شدیم و نزدیکای نماز ظهر بیدار شدیم . نماز رو تو هتل خوندیم و شروع کردیم حرف زدن هیچ کدوممون باورمون نمی شد ، اصلاً وقایع روز قبل غیر قابل باور بود ، اتاق ما طبقه سیزدهم بود گلدسته های مسجد الحرام از پنجره مشخص بود .

به بچه ها گفتم یعنی اینجا مکه ست ؟ به گلدسته ها اشاره کردم و گفتم : اینا گلدسته های مسجد الحرامه؟

اضطراب داشتم ، دلم یه دفعه ای می ریخت ، حالتهای جدیدی بود .

به خودم قول دادم عصر که رفتیم تمرکز می کنم ، حواسم رو جمع می کنم تا بدونم کجام و موقعیتم رو بفهمم .

عصر سه تایی که حالا خیلی همدل تر شده بودیم رفتیم حرم خدا .

تا به در ورودی مسجد رسیدم اضطراب تموم شد ، تمرکز کردم و با دقت وارد شدم اما به محض دیدن کعبه دوباره توهم و ناباوری شروع شد . رفتیم طبقه دوم .

اشکم بند نمی یومد . مردم متحد و یگانه طواف می کردن ، چه قدر دوستشون داشتم

هر کس از یه ملیتی بود اما من دوستشون داشتم . چه قدر طواف پر از شکوه و عظمته

یه عده وارد طواف می شدن ، یه عده از طواف خارج می شدن .

دلم برای هیچ جا و هیچ کس تنگ نبود . کربلا و مشهد نمی خواستم .

همه در کعبه حلول پیدا کرده بودند . کلّهم نور واحد و نور در کعبه بود ، نشانی خدا و خود خدا . حس غریبی بود فقط خدا رو می خواستم .

نماز مغرب و عشاء خوندیم و اومدیم طبقه پایین چند متری کعبه نشستیم . ولع خوندن قرآن داشتم . در مسجد الحرام چند چیز عبادت مخصوصه : نماز، قرآن خوندن ، طواف و نگاه به کعبه، قرآن می خوندم اما دلم برا کعبه تنگ می شد . چند آیه می خوندم ، سرم رو بالا می آوردم ، نگاه و دوباره چند آیه . نمی دونم چرا این مکعب سنگی رو این قدر دوست دارم ، دوست داشتن نه عشق ، عشق واقعی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:28  توسط زائر دلتنگ  | 

باز این دلم هوای میخانه کرده ساقی     یاد حرم دلم را بیچاره کرده ساقی 

مشهد جای همتون خالی بود. حرم مثل همیشه با صفا بود و پر از آرامش. دعاگوتون بودم یه شب به نیت شماها رفتم حرم و خیلی چسپید.

حال و هوای حرم پیامبر مثل حرم امام رضا (ع) بود، شاید من این جوری حس کردم چون خیلی غریب بودیم و دلمون هوای آشنا می کرد. اولین روزی که رفتیم روضه النبی (ص) چه قدر غریب بود، چه قدر غریب بود. یه پرده کشیده بودن روبروی ضریح پبامبر، هیچی معلوم نبود. فقط مردم نزدیک ستون توبه نماز می خوندن. خیلی شلوغ بود. همه جا رو خراب کرده بودن. در خونه حضرت زهرا (س) دیگه دیده نمی شد، باب جبرائیل و باب الفساء رو بسته بودن. اگه سعی می کردی جلو بری شرطه ها جلوت رو می گرفتن. رفتم عقب نشستم منبر پیامبر و جایگاه اصحاب صفه دیده می شد، نمی دونستم گریه کنم، داد بزنم.

شروع کردم به جوشن کبیر خوندن. دلم گرفته بود خیلی زیاد. اومدم بیرون، دیدم چتر بالای محوطه رو باز کردن و گنبد کاملاً مشخصه تو مسیر نشستم صبح بود و هوا خنک. هم گنبد رو می دیدم و هم روضه النبی (ص). یه لحظه فکر کردم تو حرم امام رضا (ع) نشستم . سبک شده بودم. خیلی آزاد و رها. مدینه آدم رو به فکر وا می داره. دیدن غربت شیعه آدم رو از بی انگیزه گی و مسخره گی در می یاره مدینه باعث می شه بفهمی منتظر آقا بودن یعنی چه. مدینه درونت و رو می کنه، شخمت می زنه. مدینه ...

یه شب تو صحن جرأت کردیم و رفتیم جایی که قبلاً کوچه های بنی هاشم بوده و خرابش کرده بودن جایی که ... خدایا به چه جرأتی این کارو کردیم ؟ اصلا نمی تونستم به حضرت زهرا(س) فکر کنم. وقتی روبروی بقیع زیارت می خوندم و به قبر گم شده.... چه قدر وحشتناک بود!!!!

خلاصه روزا می گذشت. اتفاقات خنده دارم زیاد افتاد. یه روز تو حرم به خاطر کمک به یه زائر ایرانی برای عکس گرفتن دستگیرمون کردن. چه قدر خندیدیم و خوش گذشت. آخرشم ازمون تعهد گرفتن و امضا دادیم.

یه شب رفتیم خرید، نتونستیم نماز مغرب حرم بریم. داشتم می مردم. داشتم خفه می شدم تا رسیدیم هتل حدود 5/9 بود با سوغاتی ها رفتیم حرم تا تونستیم از دلتنگی گریه کردیم.

چه شبا و روزایی گذشت و من بی لیاقت ...

شب جمعه بود، تو هتل دعای کمیل بود. فردا می خواستیم از مدینه بریم. شب غم و شادی و دلهره بود. غم رفتن از مدینه و شادی و دلهره مکه.

نمی خواستم دعای کمیل برم. همون شب یکی از بچه ها زنگ زد از بس گریه کرده بود صداش در نمی یومد. گفت: پشیمون می شی برو دعای کمیل. لباس پوشیدم و رفتم واقعاً اگه نمی رفتم همه عمر پشیمون می شدم.

نیمه شب با صدای اذان نماز شب مسجد النبی (ص) بیدار شدم. دلم تاریکی و تنهایی می خواست به بچه ها گفتم: نمی یام. چراغها رو خاموش کردم و نشستم. اشک امونم نمی داد. دوباره حال شب حرکت اومده بود سراغم. دلهره عجیب و غریبی همه وجودم رو گرفته بود.

فکر محرم شدن و دیدن کعبه لرزه به همه وجودم انداخته بود. خدا رو به اهل بیت (س) قسم دادم به حضرت زهرا (س) قسم دادم که کمکم کنه. نماز صبح خوندم و رفتم حرم.

تو صحن روبرو گنبد نشسته بودم. باورم نمی شد دارم می رم. از حضرت رسول (ص) کمک خواستم. رفتم داخل مسجد و منتظر شدم تا در روضه النبی (ص) باز بشه. هوا خیلی خوب بود. برای آخرین بار ... خیلی دردناک بود. با بغض بیرون اومدم و رفتم هتل.

ظهر غسل کردیم، غسل احرام، قابل وصف نیست. نماز خوندیم و حرکت کردیم. همه سفید پوشیده بودن به غیر از من و دو تا دوستام. بین همه بچه ها ما مثل کلاغ بودیم. می خواستیم تو مسجد شجره احرامی بپوشیم.

اتوبوس حرکت کرد. سکوت محض بودم. روحانی کاروان داشت زیارت وداع می خواند همون موقع رسیدیم به مسجد النبی (ص) پشت بقیع بودیم. گنبد سبز آقا دیده می شد. خداحافظ مسجد النبی (ص). فکر کردم دارم می میرم.  همه نگاهها گنبد خضرا رو تعقیب می کرد تا دیگه محو شد و دیده نشد. یعنی دوباره می یام. یعنی دوباره صدای اذان مسجد النبی (ص) رو می شنوم. خداحافظ بقیع. خداحافظ غربت. خداحافظ ... آقا رسول الله. از مدینه بیرون اومدیم . دوباره دلهره و هیجان ... و حرکت به سمت مسجد شجره ...

می خواستیم بریم لبیک بگیم و محرم بشیم، محرم، چه واژه ی غریبی، بطن غریب تری. پیاده شدیم، از یه راهرو رد شدیم و وارد صحن مسجد شدیم. چه قدر آشنا بود. نخل های زیادش آدمو یاد بین الحرمین می انداخت. سه تائی رفتیم و لباس احرام پوشیدیم.

دستام می لرزید. لباس پوشیدیم، چه قدر ساده و آروم شده بودم کاش باطنم مثل ظاهرم بود . خدایا دارم می یام .

رفتیم به بقیه ملحق شدیم . یعنی پیامبر اینجا محرم شدن و رفتن حج ، حسین (ع) من اینجا ...

مسجد چنان روحی داشت که فکر می کردی زمان در موقع حیات پیامبر و اهل بیت (س) متوقف شده و تکون نخورده . نمی تونم توصیف کنم آرامش طوفانی تو مسجد شجره معنا پیدا می کنه داخل شدیم و همه یه گوشه جمع شدیم. 4 رکعت نماز احرام و ...

خانم موسویان معینه ی کاروان شروع کرد صحبت کردن:خدایا پاکم کن، خدایا می خوام محرم شم. خدایا من از مدینه اومدم. خدایا من از شهر فاطمه زهرا (س) اومدم. خدایا غلط کردیم خدایا غلط کردیم. همه ضجه می زدن، ضجه می زدن.

همه صورتها باز بود همه همدیگرو می دیدن، اما هیچ کس دیگری رو نمی دید و لبیک گفتم، نه همه با هم لبیک گفتیم.

خانم موسویان می گفت و ما تکرار می کردیم. هق هق گریه و لبیک تو هم مخلوط شده بود نیت می کنم، همه بچه ها با هم: نیت می کنم، حج عمره مفرده، همه بچه ها با هم: حج عمره مفرده قربه الی الله، همه بچه ها با هم: قربه الی الله.

و صدای خانم موسویان لرزید: لبیک بچه ها: لبیک لبیک، اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ... و هفت بار گفتیم و محرم شدیم.

فهمیدم قطع وابستگی یعنی چه. فهمیدم از خودت بریدن یعنی چه. یه چیزی درونم بریده شد گریه ها بند نمی یومد، محرم شدیم، محرم. اما آیا می شه مَحرم شد.

دیگه نگاه کردن در آینه ممنوع، بوی عطر ممنوع، پوشاندن صورت ممنوع، ممنوع، ممنوع و چه قدر ممنوع شدن قشنگه، چه قدر مطیع بودن قشنگه، چه قدر بنده بودن شیرینه. تمرین بندگی شروع شد، دیگه خودتو نبین تا خدا رو ببینی.

و چشیدم دونسته ها و شنیده ها رو. و ما چه بد بنده هایی هستیم. خدایا محرم شدم تا مَحرم بشم. خدایا منو دریاب. کاش واژه ی «من» حذف می شد کاش اول شخص مفرد می مرد. «خدایا دریاب»

موقع نماز مغرب بود. وضو گرفتن چه قدر با حال بود. نمی تونستیم مقنعمون رو در بیاریم آخه نباید صورتمون پوشیده می شد. نماز خوندیم و سوار اتوبوس شدیم آروم بودم ، آروم آروم . همه اتوبوس یک صدا لبیک بودن . لبیک ، لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمده والنعمه لک والملک ، لا شریک لک لبیک.تموم پرده ها رو کشیده بودیم: آخه شیشه های اتوبوس مثل آینه شده بودن و خود بینی ممنوع بود.

تا دیوارهای مکه دیده شد لبیک گفتیم و بعد لبیک قطع شد وارد مکه شدیم. تابلوها زده بودن «مسجدالحرام»

رسیدیم هتل نیمه شب بود.  رفتیم سالن اجتماعات یه پارچه سبز رنگ بهمون دادن تا به چادر هامون وصل کنیم یه جلسه توجیهی کوتاه و حرکت به سمت ...

گلدسته های مسجد دیده شد . فکر می کردم سریع کعبه رو می بینم . فکر می کردم مثل کربلا سریع همه چی رو می بینم ولی حساب کار خدا یه جور دیگه بود چه عجیب گلدسته ها رو دیدم ولی سلام دادنی در کار نبود ، دیگه نمی خواست دست رو سینه بذارم و بگم السلام علیک یا ... هیچ آداب و ترتیبی وجود نداشت .

از یه عالمه پله پایین رفتیم ، می خواستیم از در باب العمره وارد بشیم . دور مسجد دور زدیم چشمام سیاهی می رفت ، هیجان و دلهره و اضطراب اشکم رو بند آورده بود به سختی نفس می کشیدم ، فقط یه ذکر گرفته بودم : اللهم عجل لولیک الفرج

شنیده بودم تا چشمت به کعبه می افته باید حاجتت رو بگی تا برآورده بشه ولی اکثر مردم یادشون می ره . منم پشت سرهم می گفتم : اللهم عجل لولیک الفرج .

دم پایی هامون رو در آوردیم ، یه عده داشتن تو یه راهرو راه می رفتن یه عده یه دفعه می دویدن صفا و مروه بود . جونم داشت بالا می یومد .

وارد شدیم می لرزیدم ، می لرزیدم ، روحانی کاروان گفت : تا چند لحظه دیگه کعبه رو می بینید ، همه به شکرانه این نعمت با دیدن کعبه سجده شکر به جا بیارید .

زانوهام می لرزید و بغض ... و اون لحظه رسید . دیدم ، کعبه رو دیدم بغضم ترکید . همه زار می زدن ، همه بچه ها به سجده رفتن ، اما ...

اما من ایستاده بودم . از قبل گفته بودم : خدایا دلم می خواد با دیدن کعبه به سجده بیفتم نه سجده برم . گفتم : اللهم عجل لولیک الفرج . طرف راست بدنم شل شده بود می لرزیدم ، دیگه نمی تونستم بایستم و افتادم ، سجده رفتم ، سجده ، زیبا ترین سجده ی عمرم معینه ی کاروان به زور بچه ها رو بلند کرد و از پله ها پایین رفتیم .

کعبه پایین ترین نقطه ی مسجد الحرام بود و ما پایین رفتیم تا صعود کنیم .

قرار نبود طواف کنیم ، شلوغ بود و مردم در حال طواف .

روحانی کاروان گفت : فقط بچرخید و ما ...

رویا بود یا واقعیت . همه چیز مثل توهم بود . یعنی اینجا مسجد الحرامه؟!!!  این مکعب سیاه کعبه ست . چه قدر ساده و چه قدر کوچک .

و چه قدر راحت با صورت باز جلوی هم گریه کردیم ، چه قدر راحت حرف زدیم و چه قدر راحت ...

خیلی شلوغ بود ، قرار شد نماز صبح بخونیم و بعد اعمال به جا بیاریم .

همه چیز تو مسجد الحرام معنای واقعی خودشو پیدا می کنه .

اولین نماز صبح روبروی کعبه. چه قدر قبله نزدیک بود و من هزار ها فرسنگ از قبله دور بودم . در همان لحظه نزدیکی هم ، دور بودم و چه قدر دردناکه وقتی یقین پیدا می کنی دور بودی و هستی .

موقع قیام کعبه رو می دیدم  و قنوت ... خدا حضور داشت .

ربّنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار

خدا یه جور دیگه ای شده بود . خدا همیشه با من بود و من فقط اقرار به زبان داشتم اما حالا دلم گواهی می داد که ...

چه قدر خدا نزدیکه . چه قدر اقرب من حبل الورید و چه قدر دوستش داشتم .

آره دوستش داشتم با تک تک سلولهام عاشقش بودم .

بعد از نماز اعمال حج شروع شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:54  توسط زائر دلتنگ  | 

 

پیرو ، مذاکرات حضوری . تلفنی . چتی . میلی و بال بال زدنهای دوستان . آشنایان . نزدیکان . غریبه ها و همه و همه مبنی بر عوض شدن نام وبلاگ .بر آن شدیم تا برای نشکستن دل همه ی جوونای ایرونی طی یک عملیات کله سحری نام وبلاگ را از ممول مهربون به " زمینی که دلش می خواد آسمونی باشه " تغییر بدیم .

کسانی که لینک دادن محبت کنند اسم رو عوض کنند .

.

.

.

 

جمعه ساعت ۶:۱۵ صبح دارم میرم مشهد، دارم میرم از آقا خداحافظی کنم، تشکر کنم. هر چی دارم از امام رضا(ع) دارم .دارم میرم براتون مکه،مدینه و کربلا بگیرم.

قسمت دوم دست نوشته های دوستم رو براتون زدم. بقیه رو چند قسمت کردم که تو روز های آینده می بینید. دعا یادتون نره.

 

 

* مشهد : موقع بیرون اومدن از حرم ، احساس کمبود شدید و نیاز بی اندازه ...

دلم یه حس عظیم می خواست که توش غرق بشم ، حس می کردم یه جایی درونم باز شده ولی چیزی برای پر کردنش نداشتم. یه دفعه با پرروئی گفتم : آقا به من ربطی نداره ، من می خوام برم مکه همونجا فهمیدم که گرفتم.

 

* شب یکی از بچه ها زنگ زد ، کلی من ، من کرد و گفت :  یه کاری کردم ، دعوام نکنی ها . آخرش گفت : امروز دانشگاه برای قرعه کشی مکه ثبت نام می کرد. منم برات فرم پرکردم .

 

کلی بهش خندیدم و گفتم : دیوونه مگه من می خوام برم مکه، چرا حق یکی دیگه رو ضایع کردی .

چند دقیقه بعد یکی دیگه زنگ زد و گفت : برات فرم مکه گرفتم. خندم گرفته بود ، گفتم:من مکه نمی رم.

 

* رفته بودم خونه یکی از بچه ها، مامانش از حج تمتع بر گشته بود. کلی برامون تعریف کردن. مشغول اذیت و شوخی بودم که گفتن تلفن باهات کار داره. گفتم اینجا هم ولم نمی کنن. رفتم پای تلفن ، شوکه شدم. برگشتم توی اتاق و گفتم: بچه ها اسمم برای مکه دراومده . نمی دونستم چیکار کنم . فقط می خندیدم .

اصلاً قصد رفتن نداشتم ، اما یه دفعه تصمیم گرفتم برم. قاط زده بودم .

 

* مشهد : صحن جمهوری ، گوشه خودم . تشکر کردم و خداحافظی . واقعاً چسبید .

 

* شب حرکت: چند تا از بچه ها اومده بودن خونمون، هرکس یه کاری می کرد . آخر شب CD کربلا گذاشتیم . نمی تونستم بین بچه ها باشم . دلم می خواست تنها باشم .  بعد از نماز صبح دیگه داشتم قالب تهی می کردم . همون موقع یکی از بچه ها اومد تو اتاق ، بهش گفتم : می ترسم و تا تونستم گریه کردم ، گفتم : احساس آدمی رو دارم که حجت بهش تموم شده ، دیگه آخرین مهلت رو بهش دادن ، حرف می زدم و گریه می کردم تا بالاخره آروم شدم . آرامش عجیب . فقط می خواستم برم ، تا شب خیلی مونده بود شوق رفتن همه ی وجودم رو گرفته بود . هرکاری می کردم خوابم نمی برد ، مثل دیونه ها فکر می کردم زمان حرکت رو اشتباهی به من گفتن ، می ترسیدم برن و من جا بمونم . احساس وحشتناکی بود .

تا عصر کلی از دوستام اومدن اما توانایی برقراری ارتباط با هیچ کس رو نداشتم . گریه می کردن، نمی دونستم چطور آرومشون کنم. همه  رفتیم فرودگاه . با یکی از بچه ها هم سفر  بودیم ،اون  پر از دلهره و اضطراب اما من آروم بودم .  کلی ها فرودگاه بودن اما هیچ کس رو نمی دیدم .

خیلی دیر می گذشت ، هر ثانیه یه ساعت شده بود . کم کم خاله و دائی و بقیه رفتن .

حالا نوبت بچه ها بود .یکی یکی حلالیت طلبیدم

یکیشون گفت : از خدا بخواه معرفت مکه رو بهم بده ، گفت : برام تو صفا و مروه یس بخون .  گریشون بند نمی یومد . رفتم داخل و ساکم رو تحویل دادم .  آخرین نفر پاسپورت هامون رو تحویل دادیم و وارد سالن انتظار شدیم .

دیگه راحت می تونستم بغضم رو آزاد کنم .

دوباره بازرسی شدیم و وارد یه سالن دیگه . حس غریب و شیرینی داشتم ، می گفتم : داری می ری ، می فهمی ؟

کنده شده بودم ، سبک بودم .دوستم هم همین طوری بود کلی ذوق کردیم و خندیدیم . انگار عاشق همه آدما و اشیاء بودم .  زنگ زدیم خونه ...... همه اون جا جمع بودن ، گفتم به بچه ها بگو خیلی دوستون دارم.

دوباره پاسپورت هامون چک شد و سوار اتوبوس شدیم . خواب خواب بودم .

سوار هواپیما شدم . من آخر هواپیما بودم . خیلی خوابم می یومد مثل تو اتوبوس دوتا پام رو زدم به صندلی جلو و خوابیدم . چه خواب شیرینی

تا جده خواب بودم فقط چند دقیقه بیدار شدم و تخم مرغ نیمرو خوردم .

وقتی هواپیما نشست منگ منگ بودم که یه دفعه هوای چسبناک جده خوابو از کلّم پروند ، هواش وحشتناک بود ، نمی تونستم نفس بکشم .

وارد سالن شدیم و ساکهامون رو تحویل گرفتیم و دوباره پاسبورت هامون چک شد .

ساعت هامون رو یک ساعت و نیم عقب کشیدیم . نماز صبح خوندیم و سوار اتوبوس شدیم و حرکت به سمت مدینه ...

اتوبوس خیلی خنک بود وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن بود و داشتیم وارد مدینه می شدیم چه قدر خوابیده بودم !!

وارد مدینه شدیم مثل اینکه بچه ها گنبد رو دیده بودن . روحانی کاروان داشت زیارت نامه می خوند . سرم رو بالا نمی آوردم . هیجان داشت خفم می کرد .

رسیدیم هتل . یه جلسه توجیهی و تحویل کلید اتاق ها . قرار شد ساعت 5/12 هم غسل کرده جلو در هتل آماده حرکت باشن .   وارد اتاق شدیم .

اتاقمون یه سوئیت بود با دوتا اتاق ، تو اتاق کناری هم دو نفر بودن  ، یکی رشته   معماری و دیگری  ادبیات عرب .

ما هم سه نفر.حسابداری ،کامپیوترو فیزیک .طول کشید تا اماده بشیم . تصمیم گرفتیم نماز بخونیم و خودمون بریم حرم .

همه وجودم می لرزید ، نمی فهمیدم چیکار می کنم . نماز خوندیم و رفتیم رستوران . دیگه طاقت نداشتم ، بغض گلوم رو گرفته بود و لقمه پایین نمی رفت ، چشام پر از اشک بود حتی میز غذا رو درست نمی دیدم اما سعی می کردم پایین نریزه .

کامل غذا نخوردیم و بلند شدیم . از در هتل یه کوچه بود که به در مسجد النبی (ص) ختم می شد . خیلی نزدیک بودیم . تا وارد کوچه شدیم گلدسته های مسجد رو دیدیم ، خدایا چه لحظه ای بود وارد مسجد شدیم و السلام علیک یا رسول الله

سه تامون تو سکوت بغضمون رو می خوردیم ، نور چشممون رو می زد آخه کاشیها یه دست سفید بود و نور آفتاب شدید حدود 3 بعد الظهر بود ، هوا خیلی گرم بود و نفس کشیدن سخت .

از چند نفر پرسیدیم از کجا می شه گنبد خضرا رو دید ؟

دور مسجد دور می زدیم ، پنجره های بقیع دیده  شد، یه دفعه گنبد رو دیدم .

خدایا شکرت چه لحظه ای بود جای همه خالی ، توان ایستادن نداشتم ،سه تایی وسط صحن نشستم رو زمین .

بلند بلند زار می زدیم . صحن خلوت بود و ما راحت . باورم نمی شد .

حضرت رسول (ص) خیلی عجیبه ، چه عظمتی ، چه صفایی ...

با امام رضا (ع) و امام حسین (ع) عشق کردن لذت داره اما پیامبر یه چیز دیگست . حضرت رسول پدر و بزرگ همه هستن . این چیزا قابل نوشتن و انتقال دادن نیست . حس می کردم مدتهاست تو مدینه ام . محبت جدیدی رو تجربه کردم و دوباره شرمنده تر از قبل . چه قدر کلمات تکراری ان کاش یه کلمات جدیدی اختراع می شد تا آدم بتونه محبت رو توضیح بده . اما شاید سکوت قشنگ تر باشه ، نمی دونم فقط اینو می دونم مدینه بهشته .

نمی دونم چه قدر وسط صحن نشسته بودیم ، آروم بلند شدیم و یه گوشه نشستیم ، با گریه جای همه بچه ها رو خالی کردیم . بعدش رفتیم داخل مسجد ، چه عظمتی ، چه آرامشی

وقتی از حرم بیرون می رفتم راضی بودم ، عجیب راضی بودم

وای خدایا 7 روز تو این بهشتیم ؟!!

کار ما تو این چند روز رفتن اومدن به حرم بود . چه شب ها و چه روزائی ...

نیمه شب با صدای اذان نماز شب مسجد النبی (ص) بیدار می شدیم و می رفتیم حرم ، ظهر حرم ، شب حرم . شبا بعد از نماز مغرب می رفتیم تو صحن سجاده منو می انداختیم و می نشستیم روبروی گنبد . روحانی کاروان و زنش از دستمون حسابی شاکی بودن چون کاری به کاروانها نداشتیم و هرکاری دلمون می خواست می کردیم .

دو روز اول هنوز معنی غربت مدینه رو نفهمیده بودیم . اما وقتی اجازه نمی دادن حتی قبرهای تو بقیع رو ببینیم فهمیدیم غربت یعنی چی .کلی التماس کردیم ، گریه کردیم ، گفتیم شاید دلشون بسوزه ، اما اونا خیلی سنگدل بودن .

هر روز بعد از نماز صبح ، مردا رو راه می دادن برن داخل و ما پایین پله ها ضجه می زدیم اما ...

شب میلاد حضرت زهرا (س) چه شب وحشتناکی بود ، شیعه ها مثل بدبختا دزدکی تو حرم به همدیگه تبریک می گفتن و شیرینی تعارف می کردن .

کلی تو بین الحرمین ، بین بقیع و گنبد خضرا به پیامبر گله کردم . غربت مدینه آمدم رو دق مرگ می کنه . گفتم : آقا ، حضرت زهرا (س) دلیل خلقته ، آقا چطوری می تونی طاقت بیاری ؟

امشب ، شب میلاد دخترتونه ، آقا ... کلی حرف زدیم و گریه کردیم .

اصلاً مدینه یعنی گریه . یعنی خفقان .

اون شب کلی یاد بچه ها کردیم .کانون تو بین الحرمین مراسم بود، جشنه میلاد ولی اینجا..... براشون زیارت خوندیم . روبرو بقیع ایستادیم و تک تک اسمشون رو بردیم . شب غریبی بود .

خونه زنگ زدم و روز مادر رو تبریک گفتم .

 یه روز با یکی از بچه ها رفتیم تو یه بازارچه اطراف حرم که دیوار بقیع کوتاه بود . رفتیم بالای دیوار و داخل رو دیدیم اما قبرهای غریب های شیعه معلوم نبود .

ایرانیا پنجره ها رو گرفته بودن و زار می زدن ، خدایا یعنی چه ؟ خدایا نمی فهمم امام حسن (ع) من ، خدایا حتی نمی تونم قبرشون رو ببینم .

حس می کردم حضرت رسول (ص) مال سنی هاست ، حال غریبی بود .

شب میلاد برای آقای انجوی خیلی دعا کردم. خیلی یادشون بودم ، خیلی زیاد . امکان نداشت یه بار حرم بریم و یاد بچه ها نباشیم .

 مدینه جاهای زیادی رفتیم . کوه احد و مساجد مختلف . از همه جا با حال تر مسجد قبا بود وقتی فکر می کردم پیامبر با دستای خودشون این مسجد رو ساختن تموم وجودم پر از هیجان می شد .

روزا داشتن می گذشتن و من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط زائر دلتنگ  | 

 

می خوام دلاتونو با خودم همراه کنم.

تا 40 روز دیگه راهیه سرزمین نورم. نمیدونم زنده می مونم یا نه؟؟

تو این 40 روزمی خوام دست نوشته های یکی از دوستامو که بهم هدیه داده رو براتون بزنم شاید که ...

 

 

با دیدن کعبه چه طوری می شم؟ نمی دونم!!!

چه قدر حس هائی که نمی فهممشون قشنگن و قشنگ تر از اون عطش برای حس کردن اون نفهمیدنی ها.

 

مطمئنم دلم تنگ می شه. نمی دونم چرا اولین حس و فکری که به قلب و ذهنم می رسه دلتنگیه؟!!

چرا دلتنگ ؟ اونجا که دیگه آخر آخر...

 

نمی دونم چطوری می شم، گریه می کنم؟ مات و مبهوت می شم؟ به چی فکر می کنم؟ چیکار می کنم؟ دلم می خواد به سجده بیفتم، نه اینکه سجده برم. نه!! اون عظمت و عشق منو به سجده در بیاره. یعنی می شه؟

 

چشامو می بندم و تصور می کنم....میخوام طواف کنم. میخوام هفت دور...

خدایا دلم تنگه. دلمو یه دله کن.

 

دور اول... می خوام ذکر بگم، مثل همه، اما نمی شه. به خودم می یام، تو کجا و اینجا کجا؟ می فهمی اینجا کجاست؟ دنیا دور سرم می چرخه، به چند سال قبل بر میگردم. یه مهمونی، یه پارتی... صدای موسیقی تو سرم می پیچه، همه جا سیاه سیاست. خدایا کمک !!! دارم غرق می شم.سیاهی تمام وجودم رو گرفته، دارم ناامید می شم اما یه نور...

 

دور دوم... تو یه مسجد کوچیک دور از چشم همه با خودم خلوت کردم. بازم نمی تونم ذکر بگم. فریاد درونم می پیچه اما صدایی تولید نمی کن.خدااااااااااااا

 

دور سوم... یه چیزایی می شنوم. "یحب التوابین، یحب التوابین" صدا قوی تر می شه.

"والله یحب التوابین،  والله یحب التوابین " گرمی اشک رو صورتم حس می کنم.

زبونم باز می شه " غلط کردم، غلط کردم، خدا غلط کردم"

 

دور چهارم... کعبه رو می بینم، اما نه این کعبه نیست. چشام درست می بینه؟!!

این گنبد قشنگ امام رضا(ع)ست. گیج گیجم. خدا اینجا چه خبره؟؟!!

تو صحن امام یه گوشه نشستم و به گنبد زل زدم " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) "

ذکر امام رضا(ع) می گیرم و دور کعبه می چرخم...

 

دور پنجم... کم کم داره یه چیزایی حالیم می شه. می دونم حالا نوبت کیه.

آره حسین (ع). حسین(ع) من. آخ بین الحرمین... یکی از شش گوشه قبر حسین(ع) برام ...

حرمت عشق را احساس می کنم، دلم هروله کنان دور کعبه می چرخه.

 

دور ششم... داره طواف تموم می شه، دلم شور می زنه، یعنی تو این راه می مونم؟ یعنی به عمق حقیقت می رسم؟ یعنی لحظه لحظه زندگیم عاشق می مونم؟ می ترسم!!!

 

و دور هفتم... تو یه آن ترس و دلهره جای خودشو به آرامش می ده. آرامش محض... همه مرزها و قیدها برداشته می شه و من بی من می شم، دیگه منی وجود نداره.همه چیز و همه کس او می شه فقط او، فقط او.

 

دلم داره ذکر می گه: لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...

فریاد می زنم، فریادم همه عالم رو پر می کنه: لبیک، لبیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:41  توسط زائر دلتنگ  | 

از رفتن تا نرفتن فقط یه حرف ناقابله...

هنوز چهل روز نشده از مشهد اومدیم. یادته؟ روز اول روبه روی پنجره فولاد داشتیم نماز می خوندیم؟ بی معرفت! مگه قرار نبود هر چی می گرفتیم نصفش کنیم؟

دیدی ؟... دیدی چه زود دعاهات مستجاب شد؟!

یادم نمی ره بغضی که تو گلوم پیچیده بود رو ...

یادم نمی ره...

تو داشتی ذکر قنوت رو میگفتی ... من رفتم رکوع

تو ذکر می گفتی... من رفتم سجده

تو ذکر میگفتی ... من نمازم تموم شد.

تو ذکر می گفتی...

بلند شدم دوباره قامت ببندم. که دیدم تو هنوز توی ذکر قنوتی! نماز خودم یادم رفت. وایسادم و به صدای تو گوش کردم گریه می کردی ذکر می گفتی...

به صدای تو گوش کردم . گریه می کردی. ذکر می گفتی.

به صدای تو گوش کردم، پنجره فولاد نگاه کردم، به صدای تو گوش کردم، به پنره فولاد نگاه کردم، هیچ کس نبود غیر از تو اون انگار.

حالا داری میری، داری میری بین الحرمین، داری میری کنار حرم حسین (ع) .

داری پرواز میکنی.یه کلام داری عشق میکنی... من فقط نگاهت می کنم.

حالا که داری میری یه خواهش ازت دارم:

فقط یه جا یاد من کن ... وقتی رفتی کربلا،- وقتی رفتی کنار ضریح... سرت رو کج کن، بچسبون به ضریح انگشت های دستت رو توی پنجره ها گره کن، بهشون بگو: نخواستید، لایق نبود یا مصلحت که خودش بیاد ولی دلش رو راهی کرد...

ولی بین خودم و خودت بمونه، خدا کنه دلم راه رو بیراهه نره...

برام دعا کن... هزار تا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:13  توسط زائر دلتنگ  | 

 

يه تجربه جديد براي استفاده من و تو.

يه روز يكي از بچه ها تو يه جاي مقدس بهم گفت:قرآن باز كردم تو رو بهم معرفي كرده.

بعد گفت: داستان خضر و موسي اومده، تو خضري و من موسي.

 و به خيال خودش هدف آيه رو گرفته بود. من كه هم خودم و مي شناختم هم اونو خيلي فكر كردم تا منظور خدا رو متوجه بشم.

موسي از خضر مي خواد استادش بشه و خضر در صورتي قبول مي كنه كه موسي شروطي رو بپذيره، صبور باشه و سوال نكنه. اما موسي نمي تونه شروط رو رعايت كنه و نعمت خضر رو از دست مي ده.

از اين قصه قرآن خيلي درسها ميشه گرفت اما من نمي دونستم بايد چي رو ازش بگيرم.روزي من از اين ماجرا چيه؟خدا تو زندگي چقدر فرصت به من و تو داده كه خرابش كرديم؟شرط ها رو رعايت نكرديم ونعمت از كفمون رفته؟ فهميدم خضر من مجالس اهل بيته(س)، خضر من سفراي مشهده، خضرمن امام حسين(ع)، خضر من خونواده ي خوب و دوستاي خوبه وخيلي نعمت هاي ديگه.

 

خدا خيلي چيزا داده اما منِ كمِ صبرِ بي لياقت شرط ها رو رعايت نمي كنم واز دستشون مي دم به همين راحتي، اِنّ الانسا نَ لَفي خسر.

قرآن قصه نيست كه من و تو بخونيم و ثواب ببريم.نه، قرآن تو لحظه لحظه زندگي جريان داره، يه لحظه آدم مي شم جايگاهم بهشته، خطا مي كنم، دست درازي به ميوه ممنوعه مي كنم وهبوط.

آره خدا خضر مي ده، نعمت قدم گذاشتن توي حرم امام رضا(ع)رو مي ده،حرم آقا يعني بهشت،اما من از

 دستش مي دم.

يوسف مي شم وتو دل چاه گمراهي اسير،ازش هدايت مي خوام،نجات مي خوام، نجاتم مي ده، منو به اوج مي رسونه اما با يه تكبر، با يه خيال تكبر نور رو از خودم دور مي كنم.

يونس مي شم توي دل ماهي ، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين، آره به نفسم ستم كردم.

امّا، اِرجعي اِلي ربّكِ راضيه مرضيه هم هست.

يعني اون روز مياد؟؟؟  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:43  توسط زائر دلتنگ  | 

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا (ع)

 

امشب از اون شباست، از اون شبايي كه خالي خالي ام، پر از خالي...

خالي از همه چيز و همه كس اما پر از دلتنگي، دلم تنگه خيلي تنگ...

چشمامو كه مي بندم خودمو در ورودي صحن جامع رضوي مي بينم. با لبخند سلام مي دم

سلام آقا بازم اومدم. دلم تنگه خيلي تنگ.

دلم براي ورودي جامع رضوي وقتي كفشامو در ميارم تنگه، خدا دلم برا پا پرهنگي تنگه، دلم برا خنكاي كاشي ها تنگه، دلم برا احساس فقر و بدبختي شب اول تنگه، دلم برا شوق و اضطراب تنگه.

واي دلم برا حوض هشت گوشه وضوخونه گوهر شاد تنگه، دلم برا گنبد بسط شيخ بهاء تنگه.

 امام رضا(ع) دلم برا آرامش كربلايي صحن جمهوريت تنگه.

 امام رضا(ع)  دلم برا صداي قدماي زائرات تنگه، امام رضا(ع)...

امام رضا(ع) دلم برا دينگ دينگ ساعت حرم تنگه.

 امام رضا(ع) دلم برا غر زدن و حسادت به كاشي ها و فواره هات تنگه.

 امام رضا(ع) دلم برا حرف زدن از شما براي بچه ها تنگه.

امام رضا(ع) دلم برا دو ركعت نماز خوندن تو حرم تنگه.

واي دلم براي يه امين الله ضعف ميره.

امام رضا(ع) دلم برا ثانيه ثانيه حرم برا گوشه گوشه حرم تنگه.

امام رضا(ع) به خدا من دلم برا خودتون تنگه.

دلم براي لحظه آخر سر كوچه صدر كه طيق معمول هميشه ميگم آقا ممنون كه دعوتم كردي اون موقعه اي كه مي خواهم گريه نكنم اما چشمام پر اشك ميشه و با كلافگي ميگم خداحافظ تنگه.

امشب از اون شباست از اون شبايي كه دل شما برا من تنگه.

امشب همه چيز و همه كس دست به دست هم دادن تا منو به اينجا برسونن و به بيزاري از خودم سوق ميدن و شما موقعي مي ياين، موقعي دلم و تنگ ميكنيد كه بيخود بشم از خودم متنفر بشم اون موقعي كه خالي خالي ميشم شما منو پر ميكنيد، پر از دلتنگي.

امام رضا(ع) به خدا دلم تنگه خيلي تنگ.

 كاش الان صحن انقلاب بودم و دو ركعت نماز شكر مي خوندم .

روبه روي گنبد به خدا مي گفتم شكرت كه به من امام رضا(ع) دادي.شكرت كه تنها دارايي من اين محبتِِ و بس. 

 

بهشت دنياي منو خدا گذاشته پيش تو

خدا نياره روزي كه آقا جدا بشم ز تو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 21:43  توسط زائر دلتنگ  |