می خوام دلاتونو با خودم همراه کنم.
تا 40 روز دیگه راهیه سرزمین نورم. نمیدونم زنده می مونم یا نه؟؟
تو این 40 روزمی خوام دست نوشته های یکی از دوستامو که بهم هدیه داده رو براتون بزنم شاید که ...
با دیدن کعبه چه طوری می شم؟ نمی دونم!!!
چه قدر حس هائی که نمی فهممشون قشنگن و قشنگ تر از اون عطش برای حس کردن اون نفهمیدنی ها.
مطمئنم دلم تنگ می شه. نمی دونم چرا اولین حس و فکری که به قلب و ذهنم می رسه دلتنگیه؟!!
چرا دلتنگ ؟ اونجا که دیگه آخر آخر...
نمی دونم چطوری می شم، گریه می کنم؟ مات و مبهوت می شم؟ به چی فکر می کنم؟ چیکار می کنم؟ دلم می خواد به سجده بیفتم، نه اینکه سجده برم. نه!! اون عظمت و عشق منو به سجده در بیاره. یعنی می شه؟
چشامو می بندم و تصور می کنم....میخوام طواف کنم. میخوام هفت دور...
خدایا دلم تنگه. دلمو یه دله کن.
دور اول... می خوام ذکر بگم، مثل همه، اما نمی شه. به خودم می یام، تو کجا و اینجا کجا؟ می فهمی اینجا کجاست؟ دنیا دور سرم می چرخه، به چند سال قبل بر میگردم. یه مهمونی، یه پارتی... صدای موسیقی تو سرم می پیچه، همه جا سیاه سیاست. خدایا کمک !!! دارم غرق می شم.سیاهی تمام وجودم رو گرفته، دارم ناامید می شم اما یه نور...
دور دوم... تو یه مسجد کوچیک دور از چشم همه با خودم خلوت کردم. بازم نمی تونم ذکر بگم. فریاد درونم می پیچه اما صدایی تولید نمی کن.خدااااااااااااا
دور سوم... یه چیزایی می شنوم. "یحب التوابین، یحب التوابین" صدا قوی تر می شه.
"والله یحب التوابین، والله یحب التوابین " گرمی اشک رو صورتم حس می کنم.
زبونم باز می شه " غلط کردم، غلط کردم، خدا غلط کردم"
دور چهارم... کعبه رو می بینم، اما نه این کعبه نیست. چشام درست می بینه؟!!
این گنبد قشنگ امام رضا(ع)ست. گیج گیجم. خدا اینجا چه خبره؟؟!!
تو صحن امام یه گوشه نشستم و به گنبد زل زدم " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) "
ذکر امام رضا(ع) می گیرم و دور کعبه می چرخم...
دور پنجم... کم کم داره یه چیزایی حالیم می شه. می دونم حالا نوبت کیه.
آره حسین (ع). حسین(ع) من. آخ بین الحرمین... یکی از شش گوشه قبر حسین(ع) برام ...
حرمت عشق را احساس می کنم، دلم هروله کنان دور کعبه می چرخه.
دور ششم... داره طواف تموم می شه، دلم شور می زنه، یعنی تو این راه می مونم؟ یعنی به عمق حقیقت می رسم؟ یعنی لحظه لحظه زندگیم عاشق می مونم؟ می ترسم!!!
و دور هفتم... تو یه آن ترس و دلهره جای خودشو به آرامش می ده. آرامش محض... همه مرزها و قیدها برداشته می شه و من بی من می شم، دیگه منی وجود نداره.همه چیز و همه کس او می شه فقط او، فقط او.
دلم داره ذکر می گه: لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
فریاد می زنم، فریادم همه عالم رو پر می کنه: لبیک، لبیک.
از رفتن تا نرفتن فقط یه حرف ناقابله...
هنوز چهل روز نشده از مشهد اومدیم. یادته؟ روز اول روبه روی پنجره فولاد داشتیم نماز می خوندیم؟ بی معرفت! مگه قرار نبود هر چی می گرفتیم نصفش کنیم؟
دیدی ؟... دیدی چه زود دعاهات مستجاب شد؟!
یادم نمی ره بغضی که تو گلوم پیچیده بود رو ...
یادم نمی ره...
تو داشتی ذکر قنوت رو میگفتی ... من رفتم رکوع
تو ذکر می گفتی... من رفتم سجده
تو ذکر میگفتی ... من نمازم تموم شد.
تو ذکر می گفتی...
بلند شدم دوباره قامت ببندم. که دیدم تو هنوز توی ذکر قنوتی! نماز خودم یادم رفت. وایسادم و به صدای تو گوش کردم گریه می کردی ذکر می گفتی...
به صدای تو گوش کردم . گریه می کردی. ذکر می گفتی.
به صدای تو گوش کردم، پنجره فولاد نگاه کردم، به صدای تو گوش کردم، به پنره فولاد نگاه کردم، هیچ کس نبود غیر از تو اون انگار.
حالا داری میری، داری میری بین الحرمین، داری میری کنار حرم حسین (ع) .
داری پرواز میکنی.یه کلام داری عشق میکنی... من فقط نگاهت می کنم.
حالا که داری میری یه خواهش ازت دارم:
فقط یه جا یاد من کن ... وقتی رفتی کربلا،- وقتی رفتی کنار ضریح... سرت رو کج کن، بچسبون به ضریح انگشت های دستت رو توی پنجره ها گره کن، بهشون بگو: نخواستید، لایق نبود یا مصلحت که خودش بیاد ولی دلش رو راهی کرد...
ولی بین خودم و خودت بمونه، خدا کنه دلم راه رو بیراهه نره...
برام دعا کن... هزار تا...