تبليغاتX
زمینی که می خواد آسمونی باشه!!!!


شده این قدر دلت بگیره که نفس کشیدن هم واست سخت بشه؟

شده این قدر از دست خودت خسته بشی که دلت بخواد تمام سال های عمرت رو فریاد بکشی؟

شده دلت یه گوشه دنج بخواد و یه دامن واسه اشک ریختن؟

شده دلت با دیدن پلاک مشهد یه ماشین بگیره و آسمون چشمات رو بارونی کنه؟

اون وقتایی که دلت می خواد تنهایی هات رو ببری و به یه ضریح ببندی!

اون وقتایی که دستات پرپر میزه واسه گره شدن توی پنجره فولاد!

اون وقتایی که چشمات روی دیدن گنبد طلایی رو نداره!

اون وقتایی که روی لبت ذکر رضا، رضا می شینه!

شده دلت بخواد فریاد بکشی:آقای مهربون!

دلم خلوت اتوبوس و غربت کویر و می خواد ! دلم صفای دارالولایه و نوای نقاره خونه رو می خواد!

دلم واسه اشکا، نماز شبا تنگ شده! آقا دلم می خواد ساعت ها بشینم و زائرای سبزت رو تماشا کنم، دلم واسه اون دستای سبزت که گره آرزوهام رو باز می کنه له له می زنه!

دلم واسه نوای عاشقانه یا مقلب القلوب سال تحویل، رو به روی گنبد، زیر بارون رحمتی که از چشمام می باره تنگ شده!

دلم واسه زمزمه مهر امین ا.. ثانیه ها رو می شماره!

امام رضای ناز، دارم میام...!! باورم نمیشه منم زائر چشمای مهربون و دستای گرمت شدم، دلم رو از همه دنیا بازیها بریدم، می خوام ببندمش به بال کبوترات تا همیشه آسمونی باشه و زمینی نشه!

چقدر این لحظه ها بوی وصال می دهند!

اما یه ترسی گوشه دلم لونه کرده! ترس از تموم شدن، که برگردم و دستام خالی باشه، دلم شور می زنه!!

 

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:51  توسط زائر دلتنگ  | 

مدت زیادی بود که به فکر شروع مطالعه منسجم بودم . تا این که فرصتی پیش اومد و با

دوستم به یک نمایشگاه کتاب رفتیم . یکی از کتابهایی که خریدم ، کتاب " می شکنم در شکن زلف یار" 

بود ، نوشته زیر از این کتاب انتخاب شده !!

در ضمن معرفی این تاپیک توسط یکی از دوستان هم ، تاثیری خوبی در عملی کردن این تصمیم داشت . به اینجا

هم سر بزنید .

در عرض دو روز ، سه تا کتاب خوب خوندم .

 

 

کاروان لندن

این یکی کت و شلوار مشکی پوشیده ، شال عزا به گردن انداخته ، دیگ هم می زند ....آن یکی لباس مجلسی پوشیده ، روسری سیاهی به سر افکنده ، برنج آبکش می کند ...

اینجا رسم است که مردم با لباس پلو خوری ، پای دیگ و اجاق حاضر شوند؟

مهمان بود ، اما نتوانست تعجب خویش را از دیدن این صحنه پنهان کند، تازه از ایران رسیده بود و رسم

و رسوم اینجا ، انگلستان ، که روزی بریتانیای کبیرش می گفتند را نمی دانست .

هنگامی بر تعجبش افزوده شد که فهمید این دو ، زن و شوهرند!

هر دو پزشک ، مرد متخصص قلب و عروق ، زن فوق تخصص زنان و زایمان !

....و این گونه خالص و بی ریا در مجلس حسینی عرق می ریزند و کار می کنند .

او خیال می کرد امام حسین (ع) و تاسوعا و عاشورا و دیگ و اسپند و علم و کتل ، مخصوص ایرانیان

است، اما حالا می دید ، نه !!

چند روزی که گذشت ، چیزهای تازه تری فهمید .

حکایتی داشتند این زن و مرد . فهمید هر دو اصالتا اهل لندن هستند ، هر دو مسیحی بوده اند ، مرد

زودتر از زن اسلام را پذیرفته ، و او همسر خویش را مسلمان کرده است .

خب ... آمده اند به جمع ما ، خوش آمدند ! این همه ارادت و شور و ایمان از کجاست ؟!!

روزی مجالی یافت ، روزی که قدری کارها سبک تر شده بود ، خانم دکتر گوشه ای نشسته بود به فکر،

موقعیت را مناسب یافت ، رفت و رمز این عشق را پرسید .

تازه مسلمان مملکت کفر و این همه شور و اشتیاق ؟

باور کنم که همه چیز عادی است ؟

ـ نه، باور نکن ؟ وضعیت من کاملا ( اسپیشال ) است. من وقتی مسلمان شدم ، همه چیز این دین را

پذیرفتم ، بخصوص این که به شوهرم خیلی اطمینان داشتم و می دانستم بی جهت به دین دیگری روی نمی آورد .

اما هر چه کردم ، نتوانستم دلم را مجاب کنم که بپذیرد ، واپسین منجی این دین ، صدها سال عمر کند

و سرانجام در هیئت جوانی زیبا که هیچ اثری از کهولت و پیری ندارد ظهور کند ...

بلاخره ما پزشک هستیم و دستمان در کار است . نه؟

ـ گفت : چرا!

ـ دل را هم که نمی شود به پذیرش چیزی وادار کرد .نه؟

ـ درست است .

تا ایام حج رسید و ما هم رهسپار شدیم . شاید شما حج را به اندازه ما قدر ندانید . فکر کن تازه مسلمانی بخواهد با شکوه ترین مظاهر این دین را به تماشا بنشیند .

چقدر زیباست !!

وقتی اولین بار خانه کعبه را دیدم ،چنان زیر و رو شدم که در سراسر عمرم سابقه نداشت ، تمام

وجودم می لرزید ، اختیار اشکم دست خودم نبود . می گریستم و می گریستم ....!!

اشک هایش را پاک می کند ؛ تا روز عرفه شد و رفتیم صحرای عرفات .

گویا قیامت برپا شده و مردم در صحرای محشر پراکنده شده بودند .

رفتم آبی به سرو صورت خود بزنم و نفسی تازه کنم که کاروانم را گم کردم . هرم گرما چون تازیانه ای

بر بدنم فرود می آمد و تاب آن همه گرما را نداشتم .

هر چه بیشتر جستجو می کردم ، کمتر می یافتم . با جمعیت از این سو به آن سو می رفتم .

همچون قطره ای که در بیابانی برهوت دریا را می جوید .

کسی زبانم را نمی فهمید . از دور چادرهایی می دیدم شبیه به چادرهای کاروان لندن!

با سرعت پیش می رفتم ، نزدیک که می شدم می دیدم نه ، اشتباه کرده ام  .

ساعتها به این در و آن در می زدم . گرسنگی و تشنگی رنجم می داد . چنین وضعیتی اراده و اختیار را

هم از من سلب کرده بود ، واقعا نمی دانستم چه کنم .

نمی دانم این کار اشک بود یا آن فریاد عمیق ژرفای دل ...!

که دیدم جوانی خوش سیما ، به سویم می آید ، اشتباه نمی کردم ، او جمعیت را کنار می زد و به

سوی من می آمد .

چهره اش چنان جذاب و دلبرا بود که تمام غمم را فراموش کردم .

وقتی به من رسید با جملاتی شمرده و لهجه فصیح انگلیسی شروع کرد با من سخن گفتن .

از آنچه بر من گذشته بود با او گفتم .

گفت : بیا ، من قافله ات را به تو نشان میدهم .

قدری که پیش رفتیم ، تابلوی کاروان لندن ، مرا در جای خود میخکوب کرد .

خدایا چه می بینم ، چشمهایم را مالیدم ...

اشتباه نمی کردم این کاروان من بود. با تمام وجود از او قدردانی کردم .

وقت خداحافظی رسید . او مکثی کرد و گفت : سلام شوهرت را برسان ، بی اختیار گفتم:بگویم چه کسی سلام رساند.

گفت : آن واپسین منجی که تو در راز و رمز عمر بلند او مانده ای !!

من همانم که تو سرگشته کوی اویی !!

پلکی به هم نزده بودم که او رفت و من هرچه جستجو کردم دیگر نیافتمش

از آن سال ایام عاشورا ، روز عرفه ، نیمه شعبان و یا هر روز و ساعت دیگری که رنگ و بوی او را بدهد

من و همسرم پروانه وار گرد این شمع چراغ می گردیم .

آیا او با دیگر می آید ؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:48  توسط زائر دلتنگ  | 


توان گفتن آن راز جاوداني نيست!

تصوري هم از آن باغ ارغواني نيست!

 

پر از هراس و اميدم كه هيچ حادثه اي

شبيه آمدن عشق ناگهاني نيست

 

زدست عشق به چزء خير بر نمي آيد

و گرنه پاسخ دشنام، مهرباني نيست!

 

درخت ها به من آموختند، فاصله اي

ميان عشق زميني و آسماني نيست

 

به روي آينه پر غبار من بنويس:

بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست



+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:5  توسط زائر دلتنگ  |