شده این قدر دلت بگیره که نفس کشیدن هم واست سخت بشه؟
شده این قدر از دست خودت خسته بشی که دلت بخواد تمام سال های عمرت رو فریاد بکشی؟
شده دلت یه گوشه دنج بخواد و یه دامن واسه اشک ریختن؟
شده دلت با دیدن پلاک مشهد یه ماشین بگیره و آسمون چشمات رو بارونی کنه؟
اون وقتایی که دلت می خواد تنهایی هات رو ببری و به یه ضریح ببندی!
اون وقتایی که دستات پرپر میزه واسه گره شدن توی پنجره فولاد!
اون وقتایی که چشمات روی دیدن گنبد طلایی رو نداره!
اون وقتایی که روی لبت ذکر رضا، رضا می شینه!
شده دلت بخواد فریاد بکشی:آقای مهربون!![]()
دلم خلوت اتوبوس و غربت کویر و می خواد ! دلم صفای دارالولایه و نوای نقاره خونه رو می خواد!
دلم واسه اشکا، نماز شبا تنگ شده! آقا دلم می خواد ساعت ها بشینم و زائرای سبزت رو تماشا کنم، دلم واسه اون دستای سبزت که گره آرزوهام رو باز می کنه له له می زنه!
دلم واسه نوای عاشقانه یا مقلب القلوب سال تحویل، رو به روی گنبد، زیر بارون رحمتی که از چشمام می باره تنگ شده!
دلم واسه زمزمه مهر امین ا.. ثانیه ها رو می شماره!
امام رضای ناز، دارم میام...!! باورم نمیشه منم زائر چشمای مهربون و دستای گرمت شدم، دلم رو از همه دنیا بازیها بریدم، می خوام ببندمش به بال کبوترات تا همیشه آسمونی باشه و زمینی نشه!
چقدر این لحظه ها بوی وصال می دهند!
اما یه ترسی گوشه دلم لونه کرده! ترس از تموم شدن، که برگردم و دستام خالی باشه، دلم شور می زنه!!![]()
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی...