از رفتن تا نرفتن فقط یه حرف ناقابله...
هنوز چهل روز نشده از مشهد اومدیم. یادته؟ روز اول روبه روی پنجره فولاد داشتیم نماز می خوندیم؟ بی معرفت! مگه قرار نبود هر چی می گرفتیم نصفش کنیم؟
دیدی ؟... دیدی چه زود دعاهات مستجاب شد؟!
یادم نمی ره بغضی که تو گلوم پیچیده بود رو ...
یادم نمی ره...
تو داشتی ذکر قنوت رو میگفتی ... من رفتم رکوع
تو ذکر می گفتی... من رفتم سجده
تو ذکر میگفتی ... من نمازم تموم شد.
تو ذکر می گفتی...
بلند شدم دوباره قامت ببندم. که دیدم تو هنوز توی ذکر قنوتی! نماز خودم یادم رفت. وایسادم و به صدای تو گوش کردم گریه می کردی ذکر می گفتی...
به صدای تو گوش کردم . گریه می کردی. ذکر می گفتی.
به صدای تو گوش کردم، پنجره فولاد نگاه کردم، به صدای تو گوش کردم، به پنره فولاد نگاه کردم، هیچ کس نبود غیر از تو اون انگار.
حالا داری میری، داری میری بین الحرمین، داری میری کنار حرم حسین (ع) .
داری پرواز میکنی.یه کلام داری عشق میکنی... من فقط نگاهت می کنم.
حالا که داری میری یه خواهش ازت دارم:
فقط یه جا یاد من کن ... وقتی رفتی کربلا،- وقتی رفتی کنار ضریح... سرت رو کج کن، بچسبون به ضریح انگشت های دستت رو توی پنجره ها گره کن، بهشون بگو: نخواستید، لایق نبود یا مصلحت که خودش بیاد ولی دلش رو راهی کرد...
ولی بین خودم و خودت بمونه، خدا کنه دلم راه رو بیراهه نره...
برام دعا کن... هزار تا...