تبليغاتX
زمینی که می خواد آسمونی باشه!!!! - ب بسم ا...

 

پیرو ، مذاکرات حضوری . تلفنی . چتی . میلی و بال بال زدنهای دوستان . آشنایان . نزدیکان . غریبه ها و همه و همه مبنی بر عوض شدن نام وبلاگ .بر آن شدیم تا برای نشکستن دل همه ی جوونای ایرونی طی یک عملیات کله سحری نام وبلاگ را از ممول مهربون به " زمینی که دلش می خواد آسمونی باشه " تغییر بدیم .

کسانی که لینک دادن محبت کنند اسم رو عوض کنند .

.

.

.

 

جمعه ساعت ۶:۱۵ صبح دارم میرم مشهد، دارم میرم از آقا خداحافظی کنم، تشکر کنم. هر چی دارم از امام رضا(ع) دارم .دارم میرم براتون مکه،مدینه و کربلا بگیرم.

قسمت دوم دست نوشته های دوستم رو براتون زدم. بقیه رو چند قسمت کردم که تو روز های آینده می بینید. دعا یادتون نره.

 

 

* مشهد : موقع بیرون اومدن از حرم ، احساس کمبود شدید و نیاز بی اندازه ...

دلم یه حس عظیم می خواست که توش غرق بشم ، حس می کردم یه جایی درونم باز شده ولی چیزی برای پر کردنش نداشتم. یه دفعه با پرروئی گفتم : آقا به من ربطی نداره ، من می خوام برم مکه همونجا فهمیدم که گرفتم.

 

* شب یکی از بچه ها زنگ زد ، کلی من ، من کرد و گفت :  یه کاری کردم ، دعوام نکنی ها . آخرش گفت : امروز دانشگاه برای قرعه کشی مکه ثبت نام می کرد. منم برات فرم پرکردم .

 

کلی بهش خندیدم و گفتم : دیوونه مگه من می خوام برم مکه، چرا حق یکی دیگه رو ضایع کردی .

چند دقیقه بعد یکی دیگه زنگ زد و گفت : برات فرم مکه گرفتم. خندم گرفته بود ، گفتم:من مکه نمی رم.

 

* رفته بودم خونه یکی از بچه ها، مامانش از حج تمتع بر گشته بود. کلی برامون تعریف کردن. مشغول اذیت و شوخی بودم که گفتن تلفن باهات کار داره. گفتم اینجا هم ولم نمی کنن. رفتم پای تلفن ، شوکه شدم. برگشتم توی اتاق و گفتم: بچه ها اسمم برای مکه دراومده . نمی دونستم چیکار کنم . فقط می خندیدم .

اصلاً قصد رفتن نداشتم ، اما یه دفعه تصمیم گرفتم برم. قاط زده بودم .

 

* مشهد : صحن جمهوری ، گوشه خودم . تشکر کردم و خداحافظی . واقعاً چسبید .

 

* شب حرکت: چند تا از بچه ها اومده بودن خونمون، هرکس یه کاری می کرد . آخر شب CD کربلا گذاشتیم . نمی تونستم بین بچه ها باشم . دلم می خواست تنها باشم .  بعد از نماز صبح دیگه داشتم قالب تهی می کردم . همون موقع یکی از بچه ها اومد تو اتاق ، بهش گفتم : می ترسم و تا تونستم گریه کردم ، گفتم : احساس آدمی رو دارم که حجت بهش تموم شده ، دیگه آخرین مهلت رو بهش دادن ، حرف می زدم و گریه می کردم تا بالاخره آروم شدم . آرامش عجیب . فقط می خواستم برم ، تا شب خیلی مونده بود شوق رفتن همه ی وجودم رو گرفته بود . هرکاری می کردم خوابم نمی برد ، مثل دیونه ها فکر می کردم زمان حرکت رو اشتباهی به من گفتن ، می ترسیدم برن و من جا بمونم . احساس وحشتناکی بود .

تا عصر کلی از دوستام اومدن اما توانایی برقراری ارتباط با هیچ کس رو نداشتم . گریه می کردن، نمی دونستم چطور آرومشون کنم. همه  رفتیم فرودگاه . با یکی از بچه ها هم سفر  بودیم ،اون  پر از دلهره و اضطراب اما من آروم بودم .  کلی ها فرودگاه بودن اما هیچ کس رو نمی دیدم .

خیلی دیر می گذشت ، هر ثانیه یه ساعت شده بود . کم کم خاله و دائی و بقیه رفتن .

حالا نوبت بچه ها بود .یکی یکی حلالیت طلبیدم

یکیشون گفت : از خدا بخواه معرفت مکه رو بهم بده ، گفت : برام تو صفا و مروه یس بخون .  گریشون بند نمی یومد . رفتم داخل و ساکم رو تحویل دادم .  آخرین نفر پاسپورت هامون رو تحویل دادیم و وارد سالن انتظار شدیم .

دیگه راحت می تونستم بغضم رو آزاد کنم .

دوباره بازرسی شدیم و وارد یه سالن دیگه . حس غریب و شیرینی داشتم ، می گفتم : داری می ری ، می فهمی ؟

کنده شده بودم ، سبک بودم .دوستم هم همین طوری بود کلی ذوق کردیم و خندیدیم . انگار عاشق همه آدما و اشیاء بودم .  زنگ زدیم خونه ...... همه اون جا جمع بودن ، گفتم به بچه ها بگو خیلی دوستون دارم.

دوباره پاسپورت هامون چک شد و سوار اتوبوس شدیم . خواب خواب بودم .

سوار هواپیما شدم . من آخر هواپیما بودم . خیلی خوابم می یومد مثل تو اتوبوس دوتا پام رو زدم به صندلی جلو و خوابیدم . چه خواب شیرینی

تا جده خواب بودم فقط چند دقیقه بیدار شدم و تخم مرغ نیمرو خوردم .

وقتی هواپیما نشست منگ منگ بودم که یه دفعه هوای چسبناک جده خوابو از کلّم پروند ، هواش وحشتناک بود ، نمی تونستم نفس بکشم .

وارد سالن شدیم و ساکهامون رو تحویل گرفتیم و دوباره پاسبورت هامون چک شد .

ساعت هامون رو یک ساعت و نیم عقب کشیدیم . نماز صبح خوندیم و سوار اتوبوس شدیم و حرکت به سمت مدینه ...

اتوبوس خیلی خنک بود وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن بود و داشتیم وارد مدینه می شدیم چه قدر خوابیده بودم !!

وارد مدینه شدیم مثل اینکه بچه ها گنبد رو دیده بودن . روحانی کاروان داشت زیارت نامه می خوند . سرم رو بالا نمی آوردم . هیجان داشت خفم می کرد .

رسیدیم هتل . یه جلسه توجیهی و تحویل کلید اتاق ها . قرار شد ساعت 5/12 هم غسل کرده جلو در هتل آماده حرکت باشن .   وارد اتاق شدیم .

اتاقمون یه سوئیت بود با دوتا اتاق ، تو اتاق کناری هم دو نفر بودن  ، یکی رشته   معماری و دیگری  ادبیات عرب .

ما هم سه نفر.حسابداری ،کامپیوترو فیزیک .طول کشید تا اماده بشیم . تصمیم گرفتیم نماز بخونیم و خودمون بریم حرم .

همه وجودم می لرزید ، نمی فهمیدم چیکار می کنم . نماز خوندیم و رفتیم رستوران . دیگه طاقت نداشتم ، بغض گلوم رو گرفته بود و لقمه پایین نمی رفت ، چشام پر از اشک بود حتی میز غذا رو درست نمی دیدم اما سعی می کردم پایین نریزه .

کامل غذا نخوردیم و بلند شدیم . از در هتل یه کوچه بود که به در مسجد النبی (ص) ختم می شد . خیلی نزدیک بودیم . تا وارد کوچه شدیم گلدسته های مسجد رو دیدیم ، خدایا چه لحظه ای بود وارد مسجد شدیم و السلام علیک یا رسول الله

سه تامون تو سکوت بغضمون رو می خوردیم ، نور چشممون رو می زد آخه کاشیها یه دست سفید بود و نور آفتاب شدید حدود 3 بعد الظهر بود ، هوا خیلی گرم بود و نفس کشیدن سخت .

از چند نفر پرسیدیم از کجا می شه گنبد خضرا رو دید ؟

دور مسجد دور می زدیم ، پنجره های بقیع دیده  شد، یه دفعه گنبد رو دیدم .

خدایا شکرت چه لحظه ای بود جای همه خالی ، توان ایستادن نداشتم ،سه تایی وسط صحن نشستم رو زمین .

بلند بلند زار می زدیم . صحن خلوت بود و ما راحت . باورم نمی شد .

حضرت رسول (ص) خیلی عجیبه ، چه عظمتی ، چه صفایی ...

با امام رضا (ع) و امام حسین (ع) عشق کردن لذت داره اما پیامبر یه چیز دیگست . حضرت رسول پدر و بزرگ همه هستن . این چیزا قابل نوشتن و انتقال دادن نیست . حس می کردم مدتهاست تو مدینه ام . محبت جدیدی رو تجربه کردم و دوباره شرمنده تر از قبل . چه قدر کلمات تکراری ان کاش یه کلمات جدیدی اختراع می شد تا آدم بتونه محبت رو توضیح بده . اما شاید سکوت قشنگ تر باشه ، نمی دونم فقط اینو می دونم مدینه بهشته .

نمی دونم چه قدر وسط صحن نشسته بودیم ، آروم بلند شدیم و یه گوشه نشستیم ، با گریه جای همه بچه ها رو خالی کردیم . بعدش رفتیم داخل مسجد ، چه عظمتی ، چه آرامشی

وقتی از حرم بیرون می رفتم راضی بودم ، عجیب راضی بودم

وای خدایا 7 روز تو این بهشتیم ؟!!

کار ما تو این چند روز رفتن اومدن به حرم بود . چه شب ها و چه روزائی ...

نیمه شب با صدای اذان نماز شب مسجد النبی (ص) بیدار می شدیم و می رفتیم حرم ، ظهر حرم ، شب حرم . شبا بعد از نماز مغرب می رفتیم تو صحن سجاده منو می انداختیم و می نشستیم روبروی گنبد . روحانی کاروان و زنش از دستمون حسابی شاکی بودن چون کاری به کاروانها نداشتیم و هرکاری دلمون می خواست می کردیم .

دو روز اول هنوز معنی غربت مدینه رو نفهمیده بودیم . اما وقتی اجازه نمی دادن حتی قبرهای تو بقیع رو ببینیم فهمیدیم غربت یعنی چی .کلی التماس کردیم ، گریه کردیم ، گفتیم شاید دلشون بسوزه ، اما اونا خیلی سنگدل بودن .

هر روز بعد از نماز صبح ، مردا رو راه می دادن برن داخل و ما پایین پله ها ضجه می زدیم اما ...

شب میلاد حضرت زهرا (س) چه شب وحشتناکی بود ، شیعه ها مثل بدبختا دزدکی تو حرم به همدیگه تبریک می گفتن و شیرینی تعارف می کردن .

کلی تو بین الحرمین ، بین بقیع و گنبد خضرا به پیامبر گله کردم . غربت مدینه آمدم رو دق مرگ می کنه . گفتم : آقا ، حضرت زهرا (س) دلیل خلقته ، آقا چطوری می تونی طاقت بیاری ؟

امشب ، شب میلاد دخترتونه ، آقا ... کلی حرف زدیم و گریه کردیم .

اصلاً مدینه یعنی گریه . یعنی خفقان .

اون شب کلی یاد بچه ها کردیم .کانون تو بین الحرمین مراسم بود، جشنه میلاد ولی اینجا..... براشون زیارت خوندیم . روبرو بقیع ایستادیم و تک تک اسمشون رو بردیم . شب غریبی بود .

خونه زنگ زدم و روز مادر رو تبریک گفتم .

 یه روز با یکی از بچه ها رفتیم تو یه بازارچه اطراف حرم که دیوار بقیع کوتاه بود . رفتیم بالای دیوار و داخل رو دیدیم اما قبرهای غریب های شیعه معلوم نبود .

ایرانیا پنجره ها رو گرفته بودن و زار می زدن ، خدایا یعنی چه ؟ خدایا نمی فهمم امام حسن (ع) من ، خدایا حتی نمی تونم قبرشون رو ببینم .

حس می کردم حضرت رسول (ص) مال سنی هاست ، حال غریبی بود .

شب میلاد برای آقای انجوی خیلی دعا کردم. خیلی یادشون بودم ، خیلی زیاد . امکان نداشت یه بار حرم بریم و یاد بچه ها نباشیم .

 مدینه جاهای زیادی رفتیم . کوه احد و مساجد مختلف . از همه جا با حال تر مسجد قبا بود وقتی فکر می کردم پیامبر با دستای خودشون این مسجد رو ساختن تموم وجودم پر از هیجان می شد .

روزا داشتن می گذشتن و من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط زائر دلتنگ  |