تبليغاتX
زمینی که می خواد آسمونی باشه!!!! - یاد حرم...

باز این دلم هوای میخانه کرده ساقی     یاد حرم دلم را بیچاره کرده ساقی 

مشهد جای همتون خالی بود. حرم مثل همیشه با صفا بود و پر از آرامش. دعاگوتون بودم یه شب به نیت شماها رفتم حرم و خیلی چسپید.

حال و هوای حرم پیامبر مثل حرم امام رضا (ع) بود، شاید من این جوری حس کردم چون خیلی غریب بودیم و دلمون هوای آشنا می کرد. اولین روزی که رفتیم روضه النبی (ص) چه قدر غریب بود، چه قدر غریب بود. یه پرده کشیده بودن روبروی ضریح پبامبر، هیچی معلوم نبود. فقط مردم نزدیک ستون توبه نماز می خوندن. خیلی شلوغ بود. همه جا رو خراب کرده بودن. در خونه حضرت زهرا (س) دیگه دیده نمی شد، باب جبرائیل و باب الفساء رو بسته بودن. اگه سعی می کردی جلو بری شرطه ها جلوت رو می گرفتن. رفتم عقب نشستم منبر پیامبر و جایگاه اصحاب صفه دیده می شد، نمی دونستم گریه کنم، داد بزنم.

شروع کردم به جوشن کبیر خوندن. دلم گرفته بود خیلی زیاد. اومدم بیرون، دیدم چتر بالای محوطه رو باز کردن و گنبد کاملاً مشخصه تو مسیر نشستم صبح بود و هوا خنک. هم گنبد رو می دیدم و هم روضه النبی (ص). یه لحظه فکر کردم تو حرم امام رضا (ع) نشستم . سبک شده بودم. خیلی آزاد و رها. مدینه آدم رو به فکر وا می داره. دیدن غربت شیعه آدم رو از بی انگیزه گی و مسخره گی در می یاره مدینه باعث می شه بفهمی منتظر آقا بودن یعنی چه. مدینه درونت و رو می کنه، شخمت می زنه. مدینه ...

یه شب تو صحن جرأت کردیم و رفتیم جایی که قبلاً کوچه های بنی هاشم بوده و خرابش کرده بودن جایی که ... خدایا به چه جرأتی این کارو کردیم ؟ اصلا نمی تونستم به حضرت زهرا(س) فکر کنم. وقتی روبروی بقیع زیارت می خوندم و به قبر گم شده.... چه قدر وحشتناک بود!!!!

خلاصه روزا می گذشت. اتفاقات خنده دارم زیاد افتاد. یه روز تو حرم به خاطر کمک به یه زائر ایرانی برای عکس گرفتن دستگیرمون کردن. چه قدر خندیدیم و خوش گذشت. آخرشم ازمون تعهد گرفتن و امضا دادیم.

یه شب رفتیم خرید، نتونستیم نماز مغرب حرم بریم. داشتم می مردم. داشتم خفه می شدم تا رسیدیم هتل حدود 5/9 بود با سوغاتی ها رفتیم حرم تا تونستیم از دلتنگی گریه کردیم.

چه شبا و روزایی گذشت و من بی لیاقت ...

شب جمعه بود، تو هتل دعای کمیل بود. فردا می خواستیم از مدینه بریم. شب غم و شادی و دلهره بود. غم رفتن از مدینه و شادی و دلهره مکه.

نمی خواستم دعای کمیل برم. همون شب یکی از بچه ها زنگ زد از بس گریه کرده بود صداش در نمی یومد. گفت: پشیمون می شی برو دعای کمیل. لباس پوشیدم و رفتم واقعاً اگه نمی رفتم همه عمر پشیمون می شدم.

نیمه شب با صدای اذان نماز شب مسجد النبی (ص) بیدار شدم. دلم تاریکی و تنهایی می خواست به بچه ها گفتم: نمی یام. چراغها رو خاموش کردم و نشستم. اشک امونم نمی داد. دوباره حال شب حرکت اومده بود سراغم. دلهره عجیب و غریبی همه وجودم رو گرفته بود.

فکر محرم شدن و دیدن کعبه لرزه به همه وجودم انداخته بود. خدا رو به اهل بیت (س) قسم دادم به حضرت زهرا (س) قسم دادم که کمکم کنه. نماز صبح خوندم و رفتم حرم.

تو صحن روبرو گنبد نشسته بودم. باورم نمی شد دارم می رم. از حضرت رسول (ص) کمک خواستم. رفتم داخل مسجد و منتظر شدم تا در روضه النبی (ص) باز بشه. هوا خیلی خوب بود. برای آخرین بار ... خیلی دردناک بود. با بغض بیرون اومدم و رفتم هتل.

ظهر غسل کردیم، غسل احرام، قابل وصف نیست. نماز خوندیم و حرکت کردیم. همه سفید پوشیده بودن به غیر از من و دو تا دوستام. بین همه بچه ها ما مثل کلاغ بودیم. می خواستیم تو مسجد شجره احرامی بپوشیم.

اتوبوس حرکت کرد. سکوت محض بودم. روحانی کاروان داشت زیارت وداع می خواند همون موقع رسیدیم به مسجد النبی (ص) پشت بقیع بودیم. گنبد سبز آقا دیده می شد. خداحافظ مسجد النبی (ص). فکر کردم دارم می میرم.  همه نگاهها گنبد خضرا رو تعقیب می کرد تا دیگه محو شد و دیده نشد. یعنی دوباره می یام. یعنی دوباره صدای اذان مسجد النبی (ص) رو می شنوم. خداحافظ بقیع. خداحافظ غربت. خداحافظ ... آقا رسول الله. از مدینه بیرون اومدیم . دوباره دلهره و هیجان ... و حرکت به سمت مسجد شجره ...

می خواستیم بریم لبیک بگیم و محرم بشیم، محرم، چه واژه ی غریبی، بطن غریب تری. پیاده شدیم، از یه راهرو رد شدیم و وارد صحن مسجد شدیم. چه قدر آشنا بود. نخل های زیادش آدمو یاد بین الحرمین می انداخت. سه تائی رفتیم و لباس احرام پوشیدیم.

دستام می لرزید. لباس پوشیدیم، چه قدر ساده و آروم شده بودم کاش باطنم مثل ظاهرم بود . خدایا دارم می یام .

رفتیم به بقیه ملحق شدیم . یعنی پیامبر اینجا محرم شدن و رفتن حج ، حسین (ع) من اینجا ...

مسجد چنان روحی داشت که فکر می کردی زمان در موقع حیات پیامبر و اهل بیت (س) متوقف شده و تکون نخورده . نمی تونم توصیف کنم آرامش طوفانی تو مسجد شجره معنا پیدا می کنه داخل شدیم و همه یه گوشه جمع شدیم. 4 رکعت نماز احرام و ...

خانم موسویان معینه ی کاروان شروع کرد صحبت کردن:خدایا پاکم کن، خدایا می خوام محرم شم. خدایا من از مدینه اومدم. خدایا من از شهر فاطمه زهرا (س) اومدم. خدایا غلط کردیم خدایا غلط کردیم. همه ضجه می زدن، ضجه می زدن.

همه صورتها باز بود همه همدیگرو می دیدن، اما هیچ کس دیگری رو نمی دید و لبیک گفتم، نه همه با هم لبیک گفتیم.

خانم موسویان می گفت و ما تکرار می کردیم. هق هق گریه و لبیک تو هم مخلوط شده بود نیت می کنم، همه بچه ها با هم: نیت می کنم، حج عمره مفرده، همه بچه ها با هم: حج عمره مفرده قربه الی الله، همه بچه ها با هم: قربه الی الله.

و صدای خانم موسویان لرزید: لبیک بچه ها: لبیک لبیک، اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ... و هفت بار گفتیم و محرم شدیم.

فهمیدم قطع وابستگی یعنی چه. فهمیدم از خودت بریدن یعنی چه. یه چیزی درونم بریده شد گریه ها بند نمی یومد، محرم شدیم، محرم. اما آیا می شه مَحرم شد.

دیگه نگاه کردن در آینه ممنوع، بوی عطر ممنوع، پوشاندن صورت ممنوع، ممنوع، ممنوع و چه قدر ممنوع شدن قشنگه، چه قدر مطیع بودن قشنگه، چه قدر بنده بودن شیرینه. تمرین بندگی شروع شد، دیگه خودتو نبین تا خدا رو ببینی.

و چشیدم دونسته ها و شنیده ها رو. و ما چه بد بنده هایی هستیم. خدایا محرم شدم تا مَحرم بشم. خدایا منو دریاب. کاش واژه ی «من» حذف می شد کاش اول شخص مفرد می مرد. «خدایا دریاب»

موقع نماز مغرب بود. وضو گرفتن چه قدر با حال بود. نمی تونستیم مقنعمون رو در بیاریم آخه نباید صورتمون پوشیده می شد. نماز خوندیم و سوار اتوبوس شدیم آروم بودم ، آروم آروم . همه اتوبوس یک صدا لبیک بودن . لبیک ، لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمده والنعمه لک والملک ، لا شریک لک لبیک.تموم پرده ها رو کشیده بودیم: آخه شیشه های اتوبوس مثل آینه شده بودن و خود بینی ممنوع بود.

تا دیوارهای مکه دیده شد لبیک گفتیم و بعد لبیک قطع شد وارد مکه شدیم. تابلوها زده بودن «مسجدالحرام»

رسیدیم هتل نیمه شب بود.  رفتیم سالن اجتماعات یه پارچه سبز رنگ بهمون دادن تا به چادر هامون وصل کنیم یه جلسه توجیهی کوتاه و حرکت به سمت ...

گلدسته های مسجد دیده شد . فکر می کردم سریع کعبه رو می بینم . فکر می کردم مثل کربلا سریع همه چی رو می بینم ولی حساب کار خدا یه جور دیگه بود چه عجیب گلدسته ها رو دیدم ولی سلام دادنی در کار نبود ، دیگه نمی خواست دست رو سینه بذارم و بگم السلام علیک یا ... هیچ آداب و ترتیبی وجود نداشت .

از یه عالمه پله پایین رفتیم ، می خواستیم از در باب العمره وارد بشیم . دور مسجد دور زدیم چشمام سیاهی می رفت ، هیجان و دلهره و اضطراب اشکم رو بند آورده بود به سختی نفس می کشیدم ، فقط یه ذکر گرفته بودم : اللهم عجل لولیک الفرج

شنیده بودم تا چشمت به کعبه می افته باید حاجتت رو بگی تا برآورده بشه ولی اکثر مردم یادشون می ره . منم پشت سرهم می گفتم : اللهم عجل لولیک الفرج .

دم پایی هامون رو در آوردیم ، یه عده داشتن تو یه راهرو راه می رفتن یه عده یه دفعه می دویدن صفا و مروه بود . جونم داشت بالا می یومد .

وارد شدیم می لرزیدم ، می لرزیدم ، روحانی کاروان گفت : تا چند لحظه دیگه کعبه رو می بینید ، همه به شکرانه این نعمت با دیدن کعبه سجده شکر به جا بیارید .

زانوهام می لرزید و بغض ... و اون لحظه رسید . دیدم ، کعبه رو دیدم بغضم ترکید . همه زار می زدن ، همه بچه ها به سجده رفتن ، اما ...

اما من ایستاده بودم . از قبل گفته بودم : خدایا دلم می خواد با دیدن کعبه به سجده بیفتم نه سجده برم . گفتم : اللهم عجل لولیک الفرج . طرف راست بدنم شل شده بود می لرزیدم ، دیگه نمی تونستم بایستم و افتادم ، سجده رفتم ، سجده ، زیبا ترین سجده ی عمرم معینه ی کاروان به زور بچه ها رو بلند کرد و از پله ها پایین رفتیم .

کعبه پایین ترین نقطه ی مسجد الحرام بود و ما پایین رفتیم تا صعود کنیم .

قرار نبود طواف کنیم ، شلوغ بود و مردم در حال طواف .

روحانی کاروان گفت : فقط بچرخید و ما ...

رویا بود یا واقعیت . همه چیز مثل توهم بود . یعنی اینجا مسجد الحرامه؟!!!  این مکعب سیاه کعبه ست . چه قدر ساده و چه قدر کوچک .

و چه قدر راحت با صورت باز جلوی هم گریه کردیم ، چه قدر راحت حرف زدیم و چه قدر راحت ...

خیلی شلوغ بود ، قرار شد نماز صبح بخونیم و بعد اعمال به جا بیاریم .

همه چیز تو مسجد الحرام معنای واقعی خودشو پیدا می کنه .

اولین نماز صبح روبروی کعبه. چه قدر قبله نزدیک بود و من هزار ها فرسنگ از قبله دور بودم . در همان لحظه نزدیکی هم ، دور بودم و چه قدر دردناکه وقتی یقین پیدا می کنی دور بودی و هستی .

موقع قیام کعبه رو می دیدم  و قنوت ... خدا حضور داشت .

ربّنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار

خدا یه جور دیگه ای شده بود . خدا همیشه با من بود و من فقط اقرار به زبان داشتم اما حالا دلم گواهی می داد که ...

چه قدر خدا نزدیکه . چه قدر اقرب من حبل الورید و چه قدر دوستش داشتم .

آره دوستش داشتم با تک تک سلولهام عاشقش بودم .

بعد از نماز اعمال حج شروع شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:54  توسط زائر دلتنگ  |