شروعی که می رفت پایانی نداشته باشه .
از رکن یمانی شروع کردیم و وارد طواف کنندگان شدیم .
روبروی حجر الاسود نیت ، همه با هم دستها بالا برده شد و الله اکبر .
دعای دور اول . به مقام ابراهیم رسیدم و حجر اسماعیل رو دور زدم ، خدایا واقعاً داشتم طواف می کردم ، اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن .
من نمی رفتم ، یکی منو با خود می برد . یادم افتاد به 7 یا 8 سال پیش ...یه تحول،زیر و رو شدن وحالا.....
من اینجا چیکار می کنم ؟ چه طور به اینجا رسیدم ؟ موقع محاسبه بود . به سرعت برق زندگیم جلو چشمام رژه رفت و سریع الحساب یعنی این .
ذکر می گفتم و طواف می کردم ، آسمون رنگ سرمه ای شده بود . سبک و آروم بودم .
اما قلبم به شدت می کوبید . گاهی آزاد راه می رفتم و گاهی بین جمعیت فشرده می شدم . با جمعیت بودم و بدون جمعیت.
هر دور روبروی حجر الاسود دستها بلند می شد و طنین الله اکبر دلارو می لرزند.
شاد بودم . شاد شاد و فقط خدا می دونه این هفت دور به من چی گذشت.
طواف تموم شد و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم با قرائت نیکو.
هم اتاقیم رو دیدم هر دوتامون از خوشحالی گریه می کردیم. رفتیم سمت آب زمزم. آب خوردیم تا زنده بشیم، تا وجعلنا من الماء کل شیء حیّ بشیم. آب به صورتمون زدیم به سرو شونه و کمرمون زدیم و حرکت به سمت صفا و مروه ...
همه چیز عجیب بود توان جسمی من ده برابر شده بود .
بالای کوه صفا با نگاه به کعبه الله اکبر گفتیم و راه افتادیم . پا جا پای هاجر گذاشتیم تا اسماعیل را سیراب کنیم ، تا زمزم بجوشانیم. ولی خدایا آیا امیدی به من هست؟ دیگه جائی برای جوشیدن زمزم باقی گذاشته ام؟ چی رو می خواستی به من بفهمونی؟ آخه من تو صفا و مروه چیکار می کنم؟ چه تکبیرهای با عظمتی !!!! شروع کردم یاسین خوندن پام بدجور گرفته بود و باز نمی شد. نمی تونستم راه برم به مروه رسیدیم. بالا رفتیم و پایین اومدیم و دور دوم. مردها به یه قسمتی که میرسیدن یه دفعه می دویدن و هروله می کردن. کم کم پام باز شد و می تونستم راحت راه برم. هوا کاملاً روشن شده بود. نفهمیدم چه طور این هفت دور تموم شد. دور آخر به مروه رسیدیم و تقصیر کردیم. خدایا این فقط یه تمرین بود. من همون بنده مقصرم. ناخن و یه کم از موهام رو چیدم و از احرام خارج شدم. پر از هیجان بودم و بغض. از صفا و مروه خارج شدیم. قرار شد تجدید وضو کنیم و بریم برای طواف نساء. مسجد الحرام فوق العاده خلوت بود. آفتاب بالا اومده بود و نور کاشی ها چشمامو می زد.
و دوباره رکن یمانی، حجر الاسود، الله اکبر و طواف نساء شروع شد. فوق العاده سرحال و شارژ بودم. اطراف کعبه خیلی خلوت بود، طوریی که راحت کنار دیوار کعبه طواف می کردم صبح با صفایی بود. با صفا ترین صبح زندگیم.
هفت دور تموم شد و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم و ... اعمال تموم شد.
همه بچه ها روی پله ها روبروی کعبه نشستیم. یکی یکی بچه ها رو صدا زدیم و دعاشون کردیم.
دور کعبه فوق العاده خلوت بود . رفتیم داخل حجر اسماعیل و زیر ناودان طلا نماز شکر خوندیم . چند قدمی من مردم به کعبه چسبیده بودن . جرأت نمی کردم نزدیک بشم ، اما دلو به دریا زدم و رفتم جلو ، هیچ کس نبود . اون لحظه رسید ، دستم رو دراز کردم و به پرده کشیدم ، نزدیک تر شدم و خودمو چسبوندم به کعبه . احساس محبت تو وجودم غوغا می کرد . انگار که خدا رو بغل کرده بودم . زانو زدم و پایین کعبه رو بوسیدم و دستم رو زیر پرده بردم و سنگ ها رو لمس کردم .
حرص و ولع تو دلم موج می زد ، جلوتر رفتم و شکافی که حضرت علی (ع) از کعبه خارج شدن رو لمس کردم و بوسیدم . سیر نمی شدم . دستم بوی عطر پرده کعبه رو گرفته بود،مست شده بودم.
از کنار کعبه دور شدم و ایستادم . همه اذن رفتن به هتل کرده بودن ما هم راه افتادیم تا استراحت کنیم و دوباره برگردیم .
وقتی رسیدیم هتل بی هوش شدیم و نزدیکای نماز ظهر بیدار شدیم . نماز رو تو هتل خوندیم و شروع کردیم حرف زدن هیچ کدوممون باورمون نمی شد ، اصلاً وقایع روز قبل غیر قابل باور بود ، اتاق ما طبقه سیزدهم بود گلدسته های مسجد الحرام از پنجره مشخص بود .
به بچه ها گفتم یعنی اینجا مکه ست ؟ به گلدسته ها اشاره کردم و گفتم : اینا گلدسته های مسجد الحرامه؟
اضطراب داشتم ، دلم یه دفعه ای می ریخت ، حالتهای جدیدی بود .
به خودم قول دادم عصر که رفتیم تمرکز می کنم ، حواسم رو جمع می کنم تا بدونم کجام و موقعیتم رو بفهمم .
عصر سه تایی که حالا خیلی همدل تر شده بودیم رفتیم حرم خدا .
تا به در ورودی مسجد رسیدم اضطراب تموم شد ، تمرکز کردم و با دقت وارد شدم اما به محض دیدن کعبه دوباره توهم و ناباوری شروع شد . رفتیم طبقه دوم .
اشکم بند نمی یومد . مردم متحد و یگانه طواف می کردن ، چه قدر دوستشون داشتم
هر کس از یه ملیتی بود اما من دوستشون داشتم . چه قدر طواف پر از شکوه و عظمته
یه عده وارد طواف می شدن ، یه عده از طواف خارج می شدن .
دلم برای هیچ جا و هیچ کس تنگ نبود . کربلا و مشهد نمی خواستم .
همه در کعبه حلول پیدا کرده بودند . کلّهم نور واحد و نور در کعبه بود ، نشانی خدا و خود خدا . حس غریبی بود فقط خدا رو می خواستم .
نماز مغرب و عشاء خوندیم و اومدیم طبقه پایین چند متری کعبه نشستیم . ولع خوندن قرآن داشتم . در مسجد الحرام چند چیز عبادت مخصوصه : نماز، قرآن خوندن ، طواف و نگاه به کعبه، قرآن می خوندم اما دلم برا کعبه تنگ می شد . چند آیه می خوندم ، سرم رو بالا می آوردم ، نگاه و دوباره چند آیه . نمی دونم چرا این مکعب سنگی رو این قدر دوست دارم ، دوست داشتن نه عشق ، عشق واقعی