روز اول تموم شد و شمارش معکوس شروع شد .
تو این یک هفته ثانیه ای نشد خارج از مسجد الحرام آرامش داشته باشم . خواب های عجیب و غریب می دیدم . اصلا ً خوابم نمی برد . استرس و اضطراب جون به لبم کرده بود .
یه شب بچه ها خواب بودن و من بیدار . واکمن رو روشن کردم و لب پنجره ایستادم
گلدسته های مسجد الحرام چه قدر نزدیک بود . دلتنگ بودم خیلی زیاد . کاش زودتر نیمه شب بشه و برم حرم خدا . نوار گلچین مداحی 2 بود و آقای انجوی برای کربلا می خوند ، چشامو می بندم و یه رویائی می بینم ، یه کربلائی می بینم . می ترسیدم هق هق کنم و بچه ها بیدار بشن
یاد گرفت بودم آروم گریه کنم ، لذت می بردم .
یه روز بعد از محرم شدن اول دوباره رفتیم محرم شدیم . اون روزه موزه هم رفتیم و در مسجد جعرانه محرم شدیم . بچه ها همون شب رفتن برای اعمال ، اما ما سه تا تصمیم گرفتیم نیمه شب بریم . رفتیم هتل و نیمه شب رفتیم حرم ، چه قدر با هم راحت بودیم .
هر شب سه تایی کنار هم 11 رکعت نماز چه صفایی می داد . چه آسون با هم حرف می زدیم و حس و حالمون رو می گفتیم . با هم طواف کردیم . صفا و مروه رو طی کردیم . اگه یکیمون می خواست بایسته و آب بخوره دو نفر دیگه منتظر می شدیم تا با هم حرکت کنیم .
بعد از صفا و مروه داشتیم از خستگی تلف می شدیم . رفتیم یه گوشه پهن شدیم رو زمین .
طواف نساء تموم شد . برای بچه ها چند تا تسبیح مخصوص خریده بودم . تو تمام اعمال تسبیح ها با هام بودن ، آخرش رفتیم براشون به پرده کعبه و رکن یمانی تبرک دادم .
یه روز زیارت دوره داشتیم . غار حراء ، مشعر ، منا و عرفات .
وصفای هیچ کدوم مثل عرفات نبود . روی یه تپه بلند تخته سنگ بزرگی بود که اسمش جبل الرحمه بود و محل دعای عرفات خوندن امام حسین (ع) .
بچه های کاروان دوبار دیگه هم محرم شدن اما من ظرفیت نداشتم.
هر روز می شمردیم که چند بار دیگه می تونیم حرم بریم و هر روز این تعداد کمتر می شد .
بعد از نماز صبح ها طواف مستحبی کردیم و با حرص و طمع به پرده کعبه می چسبیدیم .
بعضی موقع ها خیلی خودمونی می شدیم و با خدا شوخی می کردیم . روزی که ملک فهد مرده بود چه قدر براش عزاداری کردیم و خندیدیم .
شبی که جسدش رو آوردن تا براش نماز بخونن مسجد الحرام خیلی شلوغ بود . نماز مغرب و عشام رو خوندم و رفتم طبقه بالا . همه صف ها شلوغ و مرتب بود .
نماز عشا شروع شد ، به خودم جرأت دادم و رفتم صف اول ایستادم ، نمی خواستم نماز بخونم ، می خواستم تماشا کنم . با جسارت زیاد رفتم از صف اول هم جلوتر ایستادم از اون بالا به همه مسجد اشراف داشتم و چه قیام و رکوع و سجودی
خدایا چه قدر بنده های ... اصلاً بنده نیستیم . خدایا داره تموم می شه اما من هنوز باورم نمی شه . روز آخر بازم رفتم طبقه بالا چهره بچه ها از بس گریه کرده کرده بودن دیدنی بود.
آخرین طواف ، طواف وداع . در آغوش گرفتن کعبه ، نماز خوندن زیر ناودون طلا، نماز خوندن چسبیده به کعبه طوری که وقتی رکوع می رفتم سرم با پرده مماس می شد ، عقب عقب بیرون اومدیم ، سجده رفتیم ، دوباره عقب عقب و لحظه ی خروج از مسجد الحرام سجده رفتیم و گریه کردیم . تو سکوت برگشتیم هتل . ساکهامون رو پیچیده بودیم . حقیقت نداشت ، نمی خواستم زنده بمونم .
لج رفته بودم ، می گفتم زود حرکت کنیم ، حالا که قرار بریم ، زود باشین ، دیگه نمی خوام اینجا باشم . از راهرو صدای معاون کاروان آقای ناصری می یومد . همه بچه ها جمع شده بودن زیارت مسجد کوفه می خوندن . صورتمون رو از هم مخفی می کردیم که دیگه طاقت نیاوردم و پشت در نشستم و بغضم ترکید . اون دو تا هم ... برای آخرین بار از پنجره گلدسته ها رو نگاه کردم ، اتاقمون رو سیر تماشا کردم و رفتیم طبقه پایین ، همه تو لابی هتل منتظر حرکت بودن ، آقای شریفانی زیارت وداع خوند دل همه رو آتیش زد ، قرآن رو سرمون گرفتن و با گریه بیرون اومدیم . واقعاً داشتم بر می گشتم . سوار اتوبوس شدیم . بچه ها می گفتن گلدسته ها مشخصه ، اما دیگه نمی خواستم ببینم . خداکنه تو راه بمیرم . رسیدیم جدّه ، سالن انتظار و سوار هواپیما شدیم . هوا هنوز روشن بود ، زودتر از موعد مقرر حرکت کردیم . هواپیما برای بچه ها مثل اتوبوس بود . راحت راه می رفتن و به هم سر می زدن موقع نماز بود . نشسته نماز خوندم . دیدم آقای یقطین خلاف جهت من ایستادن و نماز خوندن ، منم بلند شدم و کف هواپیما نماز خوندم . کم کم داشتیم می رسیدیم آرزو کردیم کاش هیچ کس فرودگاه نباشه ، کاش خودمون تاکسی بگیریم و بریم خونه . با هم قرار گذاشتیم اصلاً گریه نکنیم ، قرار گذاشتیم ، قول دادیم همیشه حواسمون به همدیگه باشه و به همدیگه تذکر بدیم . رسیدیم هواپیما نشست ، آخرین گریه هامون رو کردیم و سوار اتوبوس شدیم .
باید پاسبورتهامون چک می شد . رفتیم وضو گرفتیم تا نماز بخونیم اما جهت قبله رو نمی دونستیم ، دردناک بود . صبح چسبیده به کعبه نماز خونده بودم و حالا نمی دو نستم به کدوم طرف نماز بخونم با هر سختی بود نماز خوندیم . پاسپورتها چک شد . ساکمون رو تحویل گرفتیم .
خانواده ها پشت شیشه منتظر بودن ، نه خدایا نه . تحمل دیدن هیچ کس رو نداشتم سه تائی ساکهامون روی چرخ گذاشتیم و بیرون اومدیم ، مبهوت بودم ، منگ بودم ناباورانه به دور و برم نگاه می کردم . که یهو یکی منو بغل گرفت . نمی فهمیدم چمه ، یکی یکی همه اومدن.می خندیدن و خوشحالی می کردن ، منم می خندیدم .
یکی از بچه ها داشت می رفت ... نه نرو ...!!! بهش گفتم از غربت مدینه نترس نمی دونم چرا این حرفا به زبونم جاری شد . گفتم صبحها بعد از نماز برو بچسب به پرده خونه خدا جونم داشت بالا می یومد خدایا نه ...
آوردنم خونه . همه غریبه بودن . دلم می خواست تنها باشم ، تنها باشم و فکر کنم .
تنها باشم و زار بزنم . کم کم رفتن ، ...... زنگ زد ، داشت گریه می کرد . گفت : بچه ها اومدن اینجا ،نمی تونم.
گفتم : می یام . تاکسی تلفنی گرفتم و رفتم . تا رسیدم اومد پایین محکم بغلش کردم و قرارمون شکست و گریه کردیم . خدایا با ما چیکار کردی ؟ بین بچه ها احساس غربت می کردم . یه کم از ماجرای مدینه و مکه براشون گفتم و خندیدیم من نبودم ، حس می کردم یه آدم کوکی داره حرف می زنه ، راه می ره ...
رفتیم پشت بوم . دلم می خواست داد بزنم . گفتم : دیگه تموم شد . فرداش رفتم خونه . دلم می خواست یه گوشه بشینم و حرف نزنم . دیگه با کسی تعارف نداشتم . تو نماز بلند بلند گریه کردم و بقیه برام دل سوزوندن .
می یومدن دیدنم و می خواستن براشون تعریف کنم . اما حرفی برای گفتن نداشتم
فقط گریه می کردم و ... سکوت
حال کسی رو داشتم که عزیز ترین فرد زندگیشو از دست داده ، یه دفعه یه دردی همه وجودمو می گرفت . قلبم می سوخت و اشکام بی صدا می ریخت .
کم کم صدای بقیه دراومد که چرا این جوری می کنی ؟ کربلا که رفتی این جوری نشدی؟
حالم خیلی بد بود آروم آروم یاد گرفتم عادی باشم و بریزم تو خودم
یاد گرفتم بغضم رو بخورم . یاد گرفتم اشکام رو پایین نیومده خشک کنم و خیلی چیزای دیگه ...
دلم تنگ بود و هست . هر کدوم از بچه های سفر رو ببینم ، قلبم پر طپش می شه و چشام پر از اشک .
هر بوی آشنا ، صدای آشنا ، لباس آشنا منو می بره مدینه و مکه حتی صدای آسانسور . دلم برای آسانسور ها پله برقی ها هم تنگه
اون قدر دلم تنگه که واژه دلتنگی در مقابلش بی معنا شده .
نمی دونم چرا این چیزا رو ، رو کاغذ آوردم . اما فقط خدا می دونه چه قدر نوشتنش سخت بود
خدا می دونه چه قدر قلبم سوخت و نوشتم
سوزش قلب چیز عجیبیه ، درد قلب با سوزش فرق داره
و خدا دل منو سوزوند ، سوختنی که لحظه ای آروم نمی گیره
خدا دل همه رو می سوزونه ، دل همه رو ...